شبـــانه های بی تو

شبـــانه های بی تو

این وبلاگ در تاریخ 14/3/1389 به پایان رسیده است

پــــایـــــان

آخرین سلام

 

شروع ما در وانفسای روزگار ِ غریب شکل گرفت

به خیال من ما شدیم و لحظه هامان وزن گرفت

من همه تن رویاء شدم در هوای تو پر گرفتن ، تو شدن

لحظه هایم ملتهب پیش می رفت ، التهاب اینکه :ِآخر این راه ِ دراز کی آبستنش خواهد شد؟؟!

آبستن آمدنش؟!!

غرق در یک خیال ِ محض ، قافیه بود که می باختم !!

فصل آمدنت  محال بود  و من کوچه ها شهرها روزها و لحظه ها را می رفتم و می رفتم

 تا به وصلت برسم ، فصل ِ بی پایان ِ تو هیچگاه نمی آمد !!

روزها از پی هم چون باد می رفت ، قافیه ها می رفت ، دقیقه ها می رفت

و اویی که جا می ماند من بودم !!

 من بودم!

 امتداد ِ این راه هیچ چیز نیست جز مداوم آب در هاون کوبیدن ..

تو آنسوی فاصله با آبی ِ شاد سر به گریبانی تا همیشه و من این حوالی با سکوت در گیرم !!

وقت ِ آن است پنجره ام را کمی به فردا بگشایم ،

  وقت ِ آن است که جدا از از یک زیبای مجازی ،زیبای ِ حقیقت را هم ببینم

وقت ِ آن است یکی شوم مثل تو که بریدی و پشت کردی و خندیدی و رفتی !!!

وقت ِ آن است عاقبت من ِ خودم شوم نه یکی پر کاه در باد های بارور ِ اشک !!

این آخرین دست نوشته ام برای شبانه های بی توست و می روم و

به خودت سوگند هرگز به این خانه باز نخواهم گشت...!

تو باش و شادی کودکانه ات زیر باران ، تو باش و خیمه شب بازی های شبانه ...

همیشه برایت نور آرزو خواهم کرد و سبدی عشق که با آن به فردا بروی ...

 این همه خاطره کتابی خواهد شد لابلای دیگر کتاب هایم ....

گهگداری شاید ورقش زدم و با لبخند سیگارم را بپکانم که یادش به خیر .. روزگارش آبی باد !

 

هر دلی را که آزردم به وجدانش خواهم سپرد و هر که دلم را آزرد دمش گرم ، برخاستنم آموخت!

 

زندگی همین نزدیکی هاست ، به آغوشش خواهم رفت .!

 

پ ن : سلام حقیقت !

  
نگــاه سرد : آخر راه ، پایان


اسم قشنگ مادر

 

 مرا گر دولت عالم ببخشند

برابر با نگاه ِمادرم نیست

                                    نیست !

  
نگــاه سرد : مادر


زمزمه های خیس


سکانس پایانی

 


داخلی -: روز یا شب  مهم نیست
 
 
من پشت دری که رو به توست

به انتظار گشودنت نشسته ام

بی آنکه تصویر دستگیره حتی از خیال ِ تو بگذرد

بی آنکه به سویت آمدن

انگیزه ای باشد برای ترک ِ صندلی ِ چوبی ِ کهنه ام

که جیرجیرش بوی سیگارو حسرت می دهد

باران می آید

قهوه ام را تلخ و آهسته می نوشم

تا عشقبازی دانه های گس با زبانم را

جای این همه شهوت ِ پوسیدۀ سَتِروَن در تنم فرو دهم

و لب بگزم از لذت سرد غمناکم

گیرم که  هم باران از پنجره سرک کشیده هم بوسه های بعدَش

حالا تو فکرکن درآغوش کسی هستم

چه فرق می کند

وقتی دیگر نه دست تو به دستگیره کشیده می شود

نه پای من به زمین

نه سیگار تمام می شود نه حسرت

من اما صدای نفسهای تو را می شناسم وقتی که

انگشتت را قفل ِدست ِکسی می کنی

ومی دانم زمزمه هایی را که می خوانی در گوشش
 
همیشه همین بوده :خوب ِمن، به فاصلۀ در و فنجانی قهوه و چند پک سیگار
 
 خوب ِ او میشود!!           با همین ظرافت!

 

باران شدید می شود و نفسهای تو تندتر

من و صحنه

با کمترین شتاب

در نور زردِ شمع و دودِ عود محو میشویم

[فید آوت]
 

 

 

  
نگــاه سرد :


خط خطی های منقطع بی بهانه واسه از لحظه نوشتن از تو گفتن ..

او که رفت و به پشت سر خندید و به روبرو گریخت و  به فرداها رفت ؛

 هر کجا سر به گریبان هر که هست ؛ خدایا به سلامت دارش و بگو:

از تو به یادگار ( از همهء با تو بودن یادگار) ، همین کاغذ پاره هاست در باد

همین شب مویه هاست در یــاد !!

از تو به یادگار: شب مانده است و سکوتش !!

از تو به یادگار: همهمه های مکرّر تنهایست !!

از تو به یادگار: سونامی  ِ اندوه است در بیکران ِ لحظه ها ..!!

خدایا لبانش همیشه خندان امّا گهگداری هر چند کوتاه  یادش آور :

 این حوالی بی او زندگانی مرده است !!

او که رفت و به پشت سر خندید و به روبرو گریخت و به فرداها رفت کاش می دانست که

در سَرَم واژه می جوشد تا دمای پایان ، لحظهءِ شکستن ، امتداد ِ بغض!

شهر من این روزها آرزو کم دارد ...درگیر  ِ محالات است !!

ای محال که پریدی تا دور دورهای فاصله ، شهر ِ من بی تو تا همیشه غمگین است !!

 

پ ن١ : هرگونه مخاطب برای این متن به شدت مطرود است !!

پ ن ٢: واسه خودم دلم تنگ شده بود ؛ این دوسه خط بهانه بود !!

 

__:نکتهء انحرافی : روز زن  را به صنف زحمتکش طلافروشان تبریک عرض می کنیم !

 

___نکته انحرافی تر :  آخرین قطعه از پازل این وبلاگ جمعه این هفته تکمیل می شود و

 این کتاب زرد به تاریخ خواهد پیوست ، باشد که بقای عمر قاصدک ها در باد !

 

  
نگــاه سرد : من ِ دلتنگ ، باران ِ عشق


مردی درون آینه

 از من ِ درگیر به تو ای دست گیر ،

به تو ای بالاتر  از کبودی های دست و پاگیر ، ای قلندر !!!

حال دل من بــارانیست

در سرم های و هوی اندوه است

به خودم می پیچم ، شانه ام خم شده است ...

درد انسان بودن ، غم انسان ماندن ، روزگار تبــاهیــها ، بغض های انزوا...!

شبهایم اسیر دیو ِغمگین ِ سکوت است ، خانهءِ دلم در یـــاد ، پشت خروار ها آوار..!

آهای می شنوی دست گیر؟؟!!

من از زمین و از زمان ، از  همین لحظهء امکان، جز نگاه ناز او هیچ چیز نمی خواهم !!

من از حرم  ِچشمهایش به آسمان  می رسم ، به تو به باغ اطلسی های  ِرها..

من از دو چشم او ترا می بینم که در بغض سیّال ِهوا شناوری تا انتها...!

من از قداست دستهایش به معرفت می رسم ، به رمز ِ هزار رمز ِ قدّیسه ها در بـــاد !!

من دستهایم خالیست ، پشت سر عالمی ویرانیست ، امّا او اگر باشد فرداها آبیست! 

در سرم زمزمهء طوفان است به همین زودیها شهر من می گرید !!

می شنوی  دست گیر ؟؟!

من تمام لحظه ها با خیال او درگیرم ...جز او نمی خواهم ...نمی خواهم !

آه اگر می بود بطن ِ این شب ِِ کبود ، چقَدَر ماه زیبا بود ، ناز بود ، تماشا داشت !!

آه اگر می بود ...

 

پ ن : یاد فال حافظ ها به خیر ! یــادت هست؟

 

 

 

  
نگــاه سرد : خط خطی ، من ِ دلتنگ ، بیقرار


ای به دل آرزو

پشت پنجره ای رو به دورها تنگ ِ غروب، کودک ِ دل رو به آسمان : می شود فرشته بباری ؟؟

می شود او از دل ِ این ابرهای تیره آغوش گشوده رو به من ِ بی من فریاد

که بیــــــا مسافرت از راه رسید؟؟ !!

بیا که آرام خواهد گرفت  سر ِ پردردت !!

بیا که چشمانت دیگر خیس نخواهد شد !!!

بیا که دیگر هم آغوش  ِ هرزهء تنهایی نخواهی بود ...!

 منم هم آغوش فردای تو ...فردای من و تو !!

هی دل ساده ...!!

بگذریم وقت آن است پنجره را ببندم و زیر لب آرام :

چه آرزوی خیس محالی !!

 

پ ن : ندارد..

  
نگــاه سرد : باران ، عشق ، چشمانت


اندوه

من از آنسوی جنون می آیم

از شهر کبودی ها، از هو هوی بادهای بارور ِ اشک ، از بین نقطه چین  ِ فاصله می آیم.!

من از خاطراتی می آیم همه اش شب پرسه های احتیاج همه اش ردپای یکی در غبار

همه اش تنهایی ، همه اش بارانی ...!

من از عمق شب از آه های معلّق از خاکستری های محال می آیم ..

من از دورهای دور از آنسوی مرزهای سکوت از سرزمین انجماد ِ عاطفه می آیم

می آیم کنار پرچین واژه های ِ گیج مرد ِ درون آینه به همهء فضای شکنندهء بی تو

دوسه خطی درددل می بارم و باز می گردم ...

باز می گردم به شب و سکوت ِ بی تو

به خانه ای در آغوش ِ سکوت

به یکی خیره درون آینه

به یکی که گویی سالها ایستاده جان داده..!

دستهایم تنهاست

چشمهایم خیس

راستی اصلا چشمهایم یادت هست ؟!!

به خدا که یادت نیست..

نیست .!

 

پ ن : دستهایم را در باغچه می کارم سبز خواهم شد می دانم می دانم ...

 

 

  
نگــاه سرد : اندوه ، سه شنبه غمگین


جمـــــــــــعــــــــــه

اینجا این دورها پشت هالهء سکوت بین شب و فردا کلبه ایست متروکه همه اش حسرت یک جای خالی !!....

اینجا فلس مجهول های های یکی در  آینه پیوسته تکرار می شود

اینجا یکی با اشک ِشمع، جان می دهد هر شب ، هزار بار می میرد از آه ِ دل ِ پرخون ..!

اینجا همه اش چاه است  برای فریاد ، چاه های هزار توی سکوت...!

این حوالی ،صدا، مدتهاست جان داده است !!!!

و اکنون از همین نقطهء مبهوت ، از همین تا دورها برهوت، این منم ایستاده بر تلّ ِ آرزوهای محال

 این منم که فریاد می زنم : خداوندا ربنا پروردگارا ای بزرگ ای قَدَر ای توانا دیگر چه بگویم

تمامش کن این بازدم های خاکستری را نمی خواهم ، نمی خواهم ...!

 

پ ن : ندارد!

 

  
نگــاه سرد : هیچ


دو سه خطی نامه

سلام

ببخش اگر کلمه ها را نمی یابم برای شرح حال من ِ این روزها

ببخش فقر دستهایم  را برای چیدمان من و شب و شعر و ترانه ...

حوصله ام این روزها ابریست ابریست.!

یک پنجره می خواهم برای اوج گرفتن تا خود ساحل آرامش تا خس خس موجهای خسته

تا سکوت شبانهء ِ دریا... تا رسیدن به دروازهء خیال  ِتو ....!

می گریزم  از ترس اینکه مبادا تا همیشه نباشی و من بمانم و این هرز دقیقه های کبود

که تمام ناتمامم را با خود می کشد و می برد تا قهقرای بغض ، ابتدای شهر سکوت !!

من اینجا ایستاده ام در تند بادهایی همه اش مسموم به نگاه هیز ِ این و آن که او را ببین :

چشمهایش چقدر مرده است !!!

من اینجا ایستاده ام در گرگ و میش !! در وانفسای آه خدا دلم گرفته است !!

از این راه که ایستاده ام تا آن دورها نشانی از مسافر نیست ...کاش بیایی از این راه ...

شب آشیانم بانو دستهایم گرمی دستهایت را می طلبد که آرام شود این سردرد ِ لجوج و تکراری!!

باران این روزها بی بهانه می بارد و من همهء بهانه هایم را نام تو  گذاشته ام

زیبای شهر فاصله ها خبرت هست چقدر دلگیرم؟

خبرت هست دگر در آینه هم خود را نمی یابم؟

خبرت هست دچار ماندم و می مانم؟

خبرت هست و نمی آیی؟

خبرت هست دلم تا بینهایت تنگ است ؟

نه تو مدتهاست بی خبری از این سردرگم ِ رسوا ....از این شبگرد لحظه های انتظار... از این تنها!!

سرت گرم و دلت تا بینهایت شاد من اینجا شب نشین آرزوهای محالم !!

این دوسه خط هم به کاغذ پاره هایی پیوست که می دانم هیچگاه نخواهی خواند !!

تنها فایده اش این است کمی آرام خواهد گرفت  کاسهء گیج سرم !!

 

پ ن : انتظار خبری نیست مرا ، قاصدک گمراهی..!

 

 

 

  
نگــاه سرد : اندوه ، نامه ها


خط خطی ..

سلام

دوسه رج تار و رجی پود نقش پیچ در پیچ ِ خاطره ای کبود بین فلس های بود و نبود

بین اینکه آه اگر بیاید و نمی آید

زمهریر یادمان ها ، خط خطی های شبانه ، گریه های کنج ِ دیوار ،

خیره به جادّه های دور ، خاطره می بافم روی دار  ِ کهنهء ِ دل !!

بیچاره دل ...بیچاره دل !!

روزها سرد و تکراری و زرد ، شبها هلهلهء سکوت و درد ، عصیان ؛ قهوه های تلخ !!

همه اش یاد ِ او که رفت ، او که کاش خاطره هایش هم  می رفت ..!

 

پ ن : حال همه ما خوب است امّا تو باور مکن ..!

 

  
نگــاه سرد : سردرد ، سه شنبه غمگین ، خاطره


تو و نبودنت

از من ِ به شب دچار به تو در آنسوی مه آنسوی باران آنسوی پرچین ِ سکوت، سلام !

از من غرق آلوده به درد به هذیان به تکرار به تو ای درمان ِ درد ، بهانهء ِ جریان ، سلام !

حال دلم بارانیست ..!

در سرم همهمه ء روزمرّگیهای خاکستری بیداد می کند ...

دلتنگم ..

دلتنگ برای تماشا کردنت ،در آغوش کشیدنت، دلتنگ برای زیر باران بی چتر در خیابان !

چقدر دوری این روزها ....آنقدر دور که تمام حوالیم را کویری گرفته است همه اش سکوت ، سکوت !

و جای تو در نی نی چشمانم خالیست .... چشمانم را ابرهای فاصله پوشانده است!

دستهایم تنهاست .... تنهاست.. تنهاست ..!

ترا چشم در راهم که بیایی و من ِ نیمه من را به من برسانی ... به مرز شیرین تکامل ! به فردا!!

عشق اگر صدای فاصله هاست ، فاصله های غرق ابهام، همهء این فاصله ها هدیه به عشق !!!

عشق مرا می کشاند و می برد و می برد ..

عشق به دو چشم  زیبا در یاد، به روسری آبیش در باد ، به اقیانوس آرام صدایش در موج!

آهای زیبای فاصله ها دلم تا نمی دانم کجا تنگ است ...بیا ..!

بیا و مرا با خود ببر ،رهایم کن از  سرزمین بی وزن ها بی قافیه ها بی ترانه ها ...

بیا و برهان این تن خسته را از درد ، از تکرار ، از نمی دانم چه و چه ...

و باز هم همان آرزوی خیس تکراری که ای کاش می بودی

این دوسه خط بهانه ای بیش نبود برای از تو نوشتن .......

همین قلم زدن های گاه و بیگاه هم اگر نبود که پیش از اینها جنون به آغوشم کشیده بود!

دلت خوش باد و شبهایت همه مهتابی

من اینجا بس دلم بارانی و شبهایم کبود ، کبود ِ کبود !!

من و شب و این کوچه های ممتد تا همیشه به خیالت دچار خواهیم ماند !

 

پ ن 1: دلم گرفته است ، به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم

(به دیدنم که نمی آیی امّا اگر آمدی)

ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم!

پ ن 2 : یاد فروغ  سبز (گل سرخ)

 

 

  
نگــاه سرد : باران ، سه شنبه غمگین


سه شنبه غمگین

پشت پنجره آن بیرون  باران می بارد ؛ نرم  ِ نرم انگار آسمان زیر لب شعر مرا می خواند

شعر شبانهء اندوه !!

شعری از بود و نبود ها ، همهء قافیه اش تو ، تو ، تو ....

تو که با صدای باران آمدی  و از دل ابرهای فاصله آغوش گشودی

یک آغوش گرم  ِ صادقانه ؛ آنقدر گرم که گاه هنوز هم با خودم می گویم :

چقدر به یک خواب ناز می ماند!!

با تو آرامم تو که در خیالم وسعتت بی انتهاست...

من سرزمینی را می مانم که گویا در تمام ناتمامم  بذر نامت ریشه دارد..

دمم تو ، بازدمم تو ، همهء زمزمهء شبانه ام تو ....!

بیقرارم بیقرار ، شهر دلم آشوب است ، در سرم درد جولان می دهد ...

و در این شب که بلند است  و دلم بارانی  جای تو به خدا خالیست ! خالیست!

نگاه کن که چه مظلومانه  در دلم  یک آرزوی خیس نطفه می بندد :

ای کاش می بودی !!!

 

  
نگــاه سرد : باران ، من ِ دلتنگ


بیتاب

 

 

روز هایم اگر چه زرد ، ساکت و سرد

یاد تو در دلم گرم ،  گرم  ِ گرم !!

شبهایم اگر تاریک ، مملو از پیله های تنهایی

خیال ِ  تو تا خواب، شهر آبی آرزوهاست !

هر چند نیستی کنار این دقیقه ها و دوری تا سراب ِ دورها .

ذکر نام زیبایت تا همیشه اینجاست ، کنج همین قلب بیتاب!!

 

 

  
نگــاه سرد : باران ِ عشق


خط خطی های شبانه

سلام

 تو اِنتها من ابتدا

تو سرانجام و من درگیر  ِ انجام

تو زیبای پایان و من گنگ ِ آغاز .....!

آهای تو بزرگ ، بالا بلند ، قد کشیده تا دل ِ هفت آسمان؛

من ولی ذرّه ، نقطه ای معلّق در زمان، در زمین ، در مکان ، در لایتناهی ِ سکوت!

من دلم رسوای توست تو که به قدر سالها سال ِنوری ؛دوری از ضجّه های احتیاج، از نیاز !!

چشم تو چشمهء شرق ، قامتت کوه  ِ اساطیر زمین و نگاهت وسعت دشتهای سبز ِدور ..

لب تو شیرین ،خود  ِ چشمهء زمزم !!

تن  ِ تو نرم ، خود ِ لالایی ، خواب ِ ناز ِ کودکی ها!!

دل ِ تو شاد ، شاد ِ شاد ،بین این عروسک ، آن عروسک ، عاشقان سینه چاک!!

دل من دریای درد ، درد دوری ، دوری از تو ،

 از تو که ای کاش می بودی، همه شب زمزمه ام این است : ای کاش می بودی!!

صدای شهر در سرم پیچیده ، شهر ِ بی تو چقدر غمگین است !!

نیستی امّا تا همیشه اینجا کنج این تنهایی ،عاشق ِ بدون تو  پای غمت نشسته است !

گوش کن ... می شنوی ؟ دلم هوایت کرده ست!!

می شنوی؟!

 

پ ن : ای به دل آرزو چقدر دلتنگم!

 

  
نگــاه سرد : باران ِ عشق


نیاز

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینهء ی آن گیاه عجیبیست که

در انتهای صمیمیت حزن می روید

______

صدایم کن صدای تو حجم سیّال آرامش، خیال ناز ِ باران در وسعت بیکران دشتهای اندوه است !

صدایم کن صدای تو زیباست ، آرام است ،

 دلم را می نوازد خرامان می بردم تا انتهای شب تا سپیده!

صدایم کن صدای  تو زمزمهء پریان ،آواز بی بدیل شکوفه ها، لبخند شیرین  خداست!

______

نگاهم کن چشمان تو آیه های جریان است در جبر آلودهِ تکرار به چیدمان فاصله ها!!

نگاهم کن نگاه تو زیباست می بردم تا باغ بهشت ،سرزمین ِ مهتاب ، آنسوی دربدریهای کبود!

نگاهم کن من به نگاه تو نیازمندم ، عابر شب کوچه های انتظارم به نگاهت نیاز دارم

تنها تو می دانی احتیاج به آرام ِ نگاهت دوام ِ این ثانیه ها ، دقیقه ها، روزها و سالهاست!

______

آغوش من تنهاست در های و هوی آدمکهایی همه از جنس نقاب همه فرّار ، عبوس، زرد!

آغوش من پنجره ایست بطن دیوار کاهگلی کوچه ای قدیمی ،تو بیا این پنجره را بگشای

بگذار به آفتاب به آسمان به پرستو های عبوری به پروانه ها به نسیم ِ بهار به تو به خودم

به زندگی سلام دهم..

_______

تو نیستی و من دلتنگم ،

 خانه تنها ، پنجره تنها ، من تنها ، آهای کجای این فاصله ها جا مانده ای؟

این روزها برای از تو گفتن بهانه ها کم نیست ، هر زاویهء این تنهایی آبستن خاطره ایست

تنها یادگار عشقی سرابی رنگ ،همین خاطره هاست!

 

پ ن 1: کاش می دانستم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ؟؟!

پ ن 2:یاد سهراب سبز ، سبز ِ سبز (گل سرخ)

 

  
نگــاه سرد : جمعه ، خط خطی ، من ِ دلتنگ


روزها نو نشده

 

روزها نو نشده کهنه تر از دیروز است

گر کند یوسف زهرا نظری ، نوروز است

ای خدا کاش شود  سال نو ام عید فرج

که نگاهم نگران ، منتظر آن روز است !

 

پ ن : این یه sms بود به دلم نشست ، گذاشتمش اینجا

 

  


جمعهء پایانی

بین من و تو  تا بوده همین بوده ؛ فاصله و فاصله

تو آن دورها پشت پرچین ِ خیال ، من این سو  کنج این بیغوله ها به شب دچار و سردرگم!

تا بوده همین بوده ، تو رویایی و من پریشان ، تو بهاری و من زمستان

من گم کرده ای دارم تمام نشانش تو !  هوای تو ، صدای تو ، نگاه تو ....!

تو زمزمهء شیرین ِ بارانی و من فلس  ِ اندوه در های و هوی شبانه ها ........

تا بوده همین بوده ،

روزهایی همه اش طولانی هرکدام به وسعت هزار و یک شب تنهایی گذشتند و

 می گذرند بی تو ، بی حضور تو ، بی نشان از نگاه ِ ناز تو .........!

آه نگاه تو ........

مگر آن نگاه ِ خمار ِ زیر باران چه داشت که اینگونه در تمامی سرزمین دل من دانه های حسرت کاشت ؟!

من در این شب که بلند است و تاریک ،پشت این شهر کبود،

 لابلای آدمکهایی همه به شوق بهار عجول و کج و ماءوج ،گرمی دست ترا کم دارم !! می دانی؟!

به دل نگیر قاصدکم ، زیبای شبانه ام!!!

 این ها همه اش بهانه بود ، بهانه ء نوشتنم ....با این نوشتن به تو می رسم ، می دانی؟

 

______________________

 ١٣٨٨ تمام شد ، با همهء شبهای طولانی و روزهای گاه زرد و گاه سبز . گاه بیرنگ ِ بیرنگ

هوا را که به مهمانی ریه هایم می برم تغییر را حس می کنم ، بوی سبزه و ماهی دودی ها را

دیده ام اشک آلود امّا اوج ِ نگاهم فرداست ....فردای با تو بودن ...این آرزو دیر نیست..!

::::::::::::::::::

 پ ن :آزادی قدس شریف ، سلامتی بیماران ، شادی روح گذشتگان ، خوشی دوستان و خوشبختی تو ........سال نو مبارک ( گل سرخ )

 

  
نگــاه سرد : عید ، نامه ها


آه ِ کنار ِ پنجره

سلام

تو که می دانی  بارانی ام ،همراه  نمی شوی چرا ؟

تو که می دانی دلیل بودنم تویی ، رفیق نمی شوی چرا ؟

تو که می دانی هق هق شبانه ام سکوت جای خالیت ، نهان چرا ؟ پیدا نمی شوی چرا؟

تو که می دانی دلم برایت می رود به سرزمین ِ آرزوهای محال  به خود ِ شعر، غزل نمی شوی چرا؟

تو که می دانی تنم به انزوای شب دچار ، تو که از حال دلم آگاهی، حمید نمی شوی چرا ؟

 منم همیشه بیقرار ، همیشه مست ،

 همیشه عابد چشم سخنگوی تو و رسوای خاطرات تو ،

اینجا همین لحظهء امکان ، ظاهر نمی شوی چرا ؟

چرا؟

چرا ؟

 

 پ ن : بیست و سوم اسفند 1388

 

  
نگــاه سرد : دلتنگ ، آرزوی ِ خیس


 

هوای حوصله ام ابریست ،

 دلم باران می خواهد و یک خیابان بلند و تاریک برای قدم زدن، برای با خودم حرف زدن !

رها شدن از تکرار بیرنگ تنهایی رویای محالیست در امتداد ناباوریهای آلوده به درد ،آلوده به رنگ! 

دلم تنگ شده است برای پسرک کوچهء آرزوها ، بیقراری  میکند پشت پرچین خیال برای الههء عشق !

برای دویدن زیر باران  و دست در دست نرگسی زیباروی که گیسوانش پریشان در زلال باران، دلتنگم!

 این روزها منم و این آرزوهای کبود ، نه بیشتر نه کمتر !

 

پ ن : حال همه ما خوب است اما تو باور مکن!

 

  
نگــاه سرد : هذیان هذیان هذیان


تو آن دورها زیبای زیبا، من این حوالی تنهای تنها...

 سلام

تو که می آیی از دورهای فاصله، شب اینجا به خواب صلح می رود

تو که می آیی آرام می شود هیاهوی تبدار این ثانیه های کبود

تو که می آیی من پرنده ای می شوم آزاد  ِ آزاد ، رها می شوم تا بلندای شهر زیبای چشمانت!

اوج من  تویی که آن دورها ایستاده در باد گیسو انت پریشان ، نرگس چشمانت در یاد !

تو که می آیی خانه ام پر می شود از رایحهء دل انگیز امید ،  استشمام  خواستنت به رویاء می بردم

به سرزمین  ِ مردمان ِ خوشبخت ...!!!

تو که می آیی  عاشقانه هایم بادبادک می شوند در آسمان ِ آبی خیالت

 رویای آبی من  می شود که بیایی ؟

می شود ؟!

 

پ ن :  ندارد!

 

  
نگــاه سرد : باران ، عشق ، چشمانت


نم نم اشک

سلام

من و خیال تو  باز به هم رسیده ایم در زمستانی سرد  ،شهری دور ، رهگذرانی مات، همه بی لبخند !!

 من و خیال تو باز به هم رسیده ایم در هلهلهء بغضی گنگ ، سردردی لجوج، دقیقه هایی زرد!

من و خیال تو جمعه ها به جنون می رویم یا بهتر است بگویم خیالت جمعه ها به جنون می بردم

به سرزمین کلمات ِ سردرگم، به هفت آسمان رویاء ، به تنهایی اتاقم ، به سکوت ِ بی تو !

باران می بارد ، می شنوی؟

دلم می بارد، می شنوی؟

آه چه ساده ام ، تو کجا و این حال ِ مریض؟

تو کجا و من ِ دور از تو ؟

نیستی و خیالت هر آنچه می خواهد با این دل تبدار می کند .....

دست در دست آدمکی در دورها شاد ِ شاد به زندگی دچاری و

 من این سوی تنهایی با خیالت تا همیشه عجین!

تا همیشه گرفتار

کاش می دانستی بعد از کوچ بی هنگام تو شاپرک آرزوهای من هم مرد،

کاش می فهمیدی پشتم شکست خالی شد روز بعد از  رفتن تو !

روز سرد رفتنت تا همیـــشه  یادم هست ..!

رفتی و من ماندم و من و من ...............

....

...

.

 

پ ن : بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم !!

 

 

  
نگــاه سرد : من ِ دلتنگ ، جمعه


شعله به جانم می کشد خیال بارانی تو

 

اعتقاد به اینکه کسی در بینهایت ایستاده در بادهای بارور ، به دعایم می کشاند

دست به دامان آسمان ِ پرستاره ای که هیچکدامش به نام من نیست می شوم

چشم می گردانم شاید از افق ِنگاهم،

دستی به وسعت ِالتیام فرا خواندم که بیا راه از اینجاست و  بیراهه ها محو شوند !!

باید کسی را بهانه کنم انگار تا آسمان به رحم بیاید و ببارد ...ببارد و ببارد

کسی را باید بهانه کنم تا بغض آسمان خش بردارد ....

آسمانی ِمن!!

 ترا بهانه می کنم ، تو که تقدّس آمدنت ،انتظار را پدید آورد ،

تو که  نمی شود به تصویرت کشید ،

 فقط از بلندای کوچه های آرزو می شود خیالت را آه کشید...!!

  
نگــاه سرد : خط خطی ، من ِ دلتنگ ، 25 بهمن 88


شب نوشت

سلام

 من وزن نمی دانم

قافیه نمی دانم

شعر نمی دانم

امّا باران که می بارد کلمات بر سرم آوار می شوند

باران که می بارد تو می آیی از دورهای فاصله بر بلندای افق چشمانم

ایستاده در باد قد می کشی تماشایی!!

تو می آیی و دوباره همهء تنم ، همهء فکرم ، همهء وجودم نیاز می شود ، نیاز آبی چشمانت!

تو می آیی از سراب دور از لابلای بود و نبودها ، هست و نیست ها !!

باران که می بارد دل من که به اندازهء یک پنجرهء تنهاست می گیرد و

برایت زیر باران شعر اندوه می خواند!

باران که می بارد یاد تو و تمام خاطره های با تو بودن به جنونم می کشاند

امشب اینجا باران های های می بارد ، من های های می بارم " نیستی  ببینی "!!

 

پ ن : ندارد !

 

  
نگــاه سرد : باران ، جمعه ، من ِ دلتنگ


خط خطی

 

خبر این است

زیبایی سوخت ، ترانه ، به زیر خاک شد

زودتر از زود

زودتر از نامردی که تنش را لمس کرد

به نامردی

می پرسم : ترسید ،‌لرزید ، چندبار مُرد؟

می گویم : تو بودی ...

با این بغض و فریاد تو چه کنم  هر شب...

با این بغض و فریاد خود چه کنم  هرشب ...

 

پ ن :آن تیر که کمان ِ ابروی تو رها کرد ، دیدی که چه ها کرد؟؟! 

 

  


عشق

به خاطر تو در باغهای سرشار از گلهای شکوفنده

من

از رایحه بهار زجر می کشم !

چهره ات را از یاد برده ام

دیگر دستانت را به خاطر ندارم

راستی ! چگونه لبانت مرا می نواخت ؟!

به خاطر تو

پیکره های سپید پارک را دوست دارم

پیکره های سپیدی که

نه صدایی دارند

نه چیزی می بیننند !

صدایت را فراموش کرده ام

 صدای شادت را !

چشمانت را از یاد برده ام .

با خاطرات مبهمم از تو

چنان آمیخته ام که گلی با عطرش !

می زیم با دردی چونان زخم !

اگر بر من دست کشی

بی شک آسیبی ترمیم ناپذیر خواهیم زد !

نوازشهایت مرا در بر می گیرد

چونان چون پیچکهای بالارونده بر دیوارهای افسردگی !

من عشقت را فراموش کرده ام

اما هنوز

 پشت هر پنجره ای

چون تصویری گذرا می بینمت !

به خاطر تو

عطر سنگین تابستان

عذابم می دهد !

به خاطر تو دیگر بار

به جستجوی آرزوهای خفته بر می آیم :

شهابها !

سنگهای آسمانی !!

 

پ ن : پابلو نرودا (ریکاردو ریس باسوالتو)

پ ن 2:در آستانه قلب تو  پسرکی افسرده‌حال چونان من زانو زده است؛ با دیدگانی دوخته به نرگس شهلای تو...

  
نگــاه سرد : خط خطی ، عشق


من و چند خاطره .تنها .

 

ای به دل آرزو چقدر دلتنگم

جایی میان تو و زندگی انگار خالیست

یاد آن روزها به خیر ، شاخه گلها یادت هست؟

به پیشواز می آمدی با لبخند :خستگی به دور مرد مسافرم یادت هست؟

نگاهت چه زیبا بود ، انگار یک افق رویاء بود ..

جان می گرفتم یادت هست ؟

به اشک می گفتم چقدر خوشبختم یادت هست ؟

می خندیدی با لبخند ، یادت هست؟

شیطنت می کردی یادت هست؟

کنار هم با هم حافظ می خواندیم یادت هست؟

آه حافظ هم آنروزها عاشقتر بود ..

قاب عکس را ببین ، چقدر تنهاست ..

چون دور بودی نمی دیدی، چه شبها گریه ها با قاب عکس...

قاب عکس من و تو ، یادت هست ؟

چقدر به هم می آمدیم ...یادت هست؟

بیچاره عکاس ،چند بار جابجایمان می کرد ...یادت هست؟

چه شبی بود ، شب به عشق رسیدن ، شب من ، شب تو ،

 شب پاداش آن شب بیقراریها،یادت هست؟

راستی بگو نیمکت چوبی یادت هست ؟

نگهبان پارک آرزوها ، طعنه هایش یادت هست؟

آن کنده کاری روی درخت انتظار، یادت هست؟

نامه هایم،  شب ناله هایم ، آن از بی تو نوشتنها یادت هست؟

شب به نیمه رسیده بانو ، نیمه شبهایمان یادت هست؟

مگر خوابم می برد؟ بیخواب نشستنهایمان یادت هست؟

نگاهت می کردم و می خندیدم و شکر خدارا، یادت هست؟

می گفتیم محال ممکن شد، بهم رسیدیم ،یادت هست؟

امروز سخرهء شهر شده ام ، حسرت دیروزهایشان یادت هست؟

تنها به غم افتاده ام ،   با هم بودنهایمان یادت هست؟

آه ای به دل آرزو ، آرزوهایمان یادت هست ؟

سنگ قبری خریده ام ، گفته ام با اشک بنویسند:

دوستت داشتم یادت هست؟

دوستم داشتی یادت هست ؟

....

..

پ ن١ : مخاطب ندارم !

 پ ن ٢: دانلود فایل صوتی ِ همین ترانه

 http://www.2shared.com/file/11142432/6dd8ae82/as_2.html

 

 

  
نگــاه سرد : جمعه ، تنهایی ، نامه


حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه بود ...

...

و امّا عشق ...

عشق سه حرف ساده نیست که به زبان ِقلم آید و نقش ِدل ِ کاغذپاره هایی شود همه اش بی مقصد ..!!

عشق ، مضمون گم شده ایست لابلای چند جملهء ِگیج، لابلای درددلهای یکی دچار،

پشت پنجره های مه گرفته، پشت صدای باران....

آه باران این انیس لحظه های خیس عاشق !!!

آه عاشق ؟

عاشق ،مظلومیت طپش های مداوم قلبیست که برای طپیدن ،تنها بهانه اش شاید دیدن

رخ معشوق باشد حتی در خیال ،در رویاء در هیاهوی فرسنگها فاصله ....

سالها دور و دورتر ..

آری عشق بی بهانه می آید و دچار می کند و بی بهانه خواهد رفت و پشت سر پلهای حیرانی!!

این روزها حیرانِِ این دوری، آوارهء شهر  ِ شب شده ام ، شهر گریه های شبانه در سکوت ممتد لحظه ها...

بی هیچ بهانه ای دلم می گیرد ،  دلم برای کسی تنگ می شود که مدتهاست رفته است..

مدتهاست خانه و خیابان ، شهر و آدمکهایش ، شب و سکوت ، همه و همه رفتنش را

باور کرده اند الّا من !!

 آخر چگونه باید به این باور برسم حجم سبز دستانش در سردی دستهایم خالیست؟!!

چگونه باور کنم زلال چشمانش دیگر مرا نظاره گر نیست ؟

این روزها در سرم غوغاست ، درون سرم ده ها کارگاه ِ آهنگریست ، درد می گیریدم این شبها..

و چون همیشه او که باید می بود تا سر به دامان پر مهرش آرام گیرم نیست و انگار هیچوقت نبوده است !

 این روزها تب می کند پیشانیم در هاج و واج دقیقه ها....

این روزها بی بهانه دلم برایت تنگ می شود بانوی خیالی ام ....

می بینی ام ؟!!

 می خوانی ام ؟!!

 

 پ ن : شب آشیانم بانو ، اینگونه عاشق بودی؟؟!!

 

  
نگــاه سرد : باران ، انتظار ، من ِ دلتنگ


خط خطی

!!

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم نیز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خود بودم

آن من دیوانه ی عاصی

 در درونم هایهو می کرد

مشت بر دیوار ها می کوفت

 روزنی را جستجو می کرد

در درونم راه می پیمود

 همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

__________

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی؟

در میان گریه می نالید

دوستش دارم نمی دانی؟!

بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر می خواست

لیک در من تا که می پیچید

مرده ای از گور بر می خواست

مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بو ها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهو ها

در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیکتر می شد

ورطه ی تاریک لذت بود

______________

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویا ها

زورق اندیشه ام آرام

می گذشت از مرز دنیاها

...
...
....

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

شاید........!!

 پ ن 1: ف. فرخزاد  (روحش شاد)

پ ن 2: با همین ای کاش ها شاید ها می روم و می روم و می روم !

 

  
نگــاه سرد : انتظار ، جمعه


بغض کنار پنجره

هان چه خبر ؟

چه خبر از دل تنگ ؟

چه نشان از شب یلدای بلند ؟

از بغض مجنون چه خبر ؟ ناز لیلی ، دل پر درد چه خبر ؟

اصلا آیا آن دورها خبری هست ؟

از زخم  ِ نشسته بر دل و آه ِ کنار پنجره ،نشانی هست ؟

اینجا که همه اش شب ، همه اش مرداب ، همه اش طعم تلخ لحظه های انتظار،

 پچ پچ ترسان قاصدک ها در باد ، اینجا همه اش تنهاییست ، تنهاییست!

اینجا بخواهی یا نخواهی دلت می گیرد و یاد چند خاطره از آن روزها به شعرت می کشانَد ..

اینجا هوا سنگین می شود گاهی و بغض گلویت را می فشارد ، اینجا حوصله ات به شدّت تنهاست !

اینجا جمعه که می شود ، غروب که می آید انگار دلِ آسمان می شکند ...

کاملاً می فهمی دلش می خواهد هی ببارد هی ببارد !!

و باران می بارد ، پنجره تنهاست ، خانه تنهاست ، تو تنهایی، او که باید باشد نیست

 وناگهان بغض آسمان انگار  با صدای شکسته ای می ترکد و

اینجا کنار همین پنجره به خودت می آیی و می بینی ساعتهاست بی دلیل گریسته ای!

اینجا به خودت می آیی و می بینی چقدر پیر شده ای شکسته شده ای

اینجا همیشه این وقتها آه می کشی و می گویی : هی این جمعه هم آمد و رفت ،

دل من ، دل سادهء ِ من همچنان تنهایی

همچنان تنهایی ...!

 

پ ن : مخاطبم مردیست در آینهء روبرویم مات ِ مات !

 

  
نگــاه سرد : باران ، انتظار ، جمعه


دوسه خطی نامه شاید

سلام

غربت و سکوت جمعه  ترا به ابدیت ِ فاصله می رساند و مرا به اشک !

می رساندم به سردرگمی در کوچه های خاطره ِ ،

 به التهاب روزهای آبی ِ با تو بودن ،به خلسه های رویاء....

غربت و سکوت جمعه دست به دست هم می دهند و با لبخندی زشت مرا نشان می دهند: پریشان حال و شکسته !

پی ِ آن نیستم که بدانم کجایی و با که فرداها را گام بر می داری ،

 حوصله ام را این روزها به حراج گذاشته ام ، دربند ِ اینکه آه اگر می بود نیستم !!

 شده ام غرق بازیهای روزگار....

شده ام آقای (........)لابلای آقایان ،خانمها ( هویت پیدا کرده ام)!

امّا جمعه ها و سکوتش مرا مچاله می کند در اتاقکی خالی دور از هیاهو ، دور از آدمکها، دور از تظاهر !

جمعه ها من ِ بی من به خود می خواندَم و می برَدم تا هفت آسمان بغض ، ترانه، اندوه!

جمعه ها سبد ِ احساس من پر است از حلقه های باران ، پروانه های دلتنگ، حسرت پرواز!

جمعه ها دلم برایت تنگ می شود و چون همیشه جای خالیت هم آغوش ترانه هایم در بــاد!

با این همه باز اواخر نامه که می شود دست و دلم باز می شود برای اینکه بگویمت

 نیستی امّا خدارا شکر نفسی هست ، لقمه نانی هست، خدایی هست !!

خدارا شکر به درک ِصبر رسیده ام ، لابلای های های کردن ِ دلم کمی منطق را هم گنجانده ام !

کنار آمده ام با اینکه تو بالاخره می رفتی ، دیروز امروز یا فردایش فرقی نمی کرد !

با این همه این دلتنگی و این پریشان گویی ها تا همیشه یادگار عشقیست سرابی رنگ !

با این یادگار به فردا می رسم ، همینم بس!

  

پ ن : تو گرانمایه ترین تصویری ، من همین قاب ِ تو باشم کافیست !

 

  
نگــاه سرد : جمعه ، درددل ، من ِ دلتنگ


منو از من بگیر و راحتم کن

سلام

منم هرزه گوی همیشگی تا همیشه  خیره به جای پای رفتنت ...!

منم کولی ِ سرگردان کوچه های انتظار .... مجنونِ در بدر ِ خاطره ها !

منم مهمان هر شب ِ اندوه .........!

عاشق یک خیال محض ... فرهاد ِ کوه های بیستون..!!

دورم از تو در شهری دور فصلی دور زمانی دورتر !!

دورم از تو که این روزها این زمان این لحظه ها را نمی بینی !

روزهای پر خاطره مان زیر درخت سیب خانه  یادت هست ؟

شمعدانی مادربزرگ ،سرخی گلهای باغچه یادت هست ؟

شرم اولین بوسه مان در دیدار، یادت هست ؟

گم شدنمان در کوچه باغ آرزوها ،یادت هست ؟

ما شده بودیم من و تو که محال بودیم ، یادت هست؟

روز تلخ رفتنت یادت هست ؟ دستانت در دستان ِ مرد ِ غریبه یادت هست ؟

اشکهایم لحظه آخر ، یادت هست ؟

از آن روزها بسیار گذشته است ، مادربزرگ در یکی از روزهای زمستان برای همیشه خوابید ....

شمعدانیش پژمرد  ،درخت سیب جان داد ....باغچه مان خشکید !!!

و همهء اینها را در نبود ـ تو به امروز رساندم .......

چه شبهایی که باید گرمی دست تو می بود تا از چشمان ِ خیسم زلال اشک می زدود  و نبود !!

چه لحظه هایی که با رقص محزون دانه های باران به شب ِ اندوه می رسید و تو نبودی تا ببینی!!

چه پریشان حالی ها کنج این اتاق ِخالی سر به زانو بودم و عطر حضور تو نبود تا به حال آوردم !!

به خودم آوَرَدَم، به استنشاق ِ مسحور کنندهء بوی پیراهنت در بـــــاد....به خلسه های رویاء...

نه نبودی تو ...نبودی ..

سر به دیوار ِ بیکسی ها می کوبیدم و نامت را فریاد که آهای زیبای خاطره ها بیقرارم بیقرار!!

پنجره ام رو به باغ ِ خیالِ تو آبستن شبی دیگر است خیس ِ باران در خیابان های بدون تو !

شهر ِ بدون تو

و تو جایی دورتر دست در آغوش عروسکی تازه هوس را آه میکشی

گوارایت باد .........

تا بوده همین بوده ، همیشه برای تویی که نبوده ای قصیدهء حسرت می گفتم و به شب می رسیدم

به سکوت گنگِ خانه و خفگی بغض ِ کنار ِ پنجره ،به هاله های دود ِ سیگار، به مزمزهء قهوه های تلخ  ...

و تو که همچنان دوری از این شبزدهء بی در و پیکر ....

 

 

(همین روزها به سفر خواهم رفت

شاید این بار بتوانم در نقطه ای کور، یاد تو و خاطرات ِ ترا به آغوش فراموشی بسپارم ..

شاید این بار بتوانم .)

شاید .!

 

پ ن : ٢۵ روز

 

  
نگــاه سرد : جمعه ، فاصله ها ، سردرد


تیرگی هست و چراغی مرده

حزن غریبی به شعر می بردم

بی وزن می شوم همصدای باران می نویسم آنچه در غبار مرا به خود می کشاند

حلقه ای پر از شهوت کشتن گرداگرد خیمه های مضطرب

های و هوی العطش ها

پیچ و تاب های غرور

و فرات پشت فاصله ای نزدیک است همه اش شمشیر

آغوش گشوده که : کاش جاری شوم تا میان خیمه ها؛

تا لبان تشنهء ٣ساله فرشته ای دردانهء خورشید !!

تا گهوارهء نور؛ گلوگاه عشق

کاش بیاید مردی با دستهای علی به آغوش گیرمش سیرابش کنم

 مشکهایش را لبریز شوم پر بگیریم تا چشمان بانوی صبر

تا خورشید؛ تا اوج تا نگاه مظلوم قافله سالار به دورها : هل من ناصر ینصرنی ؟

اشک می سوزاند چشمانم را و شعر همچنان می بردم با خود هنوز :

بیا؛ این حوالی به همین زودی خورشید قربانی می شود؛ با من بیا و ببین

مشک های دریده را ؛ دستهای بریده را

با من بیا و بر سر نیزه ها خورشید را تماشا کن

اسارت را ببین ؛ پاهای دربند را ببین ؛ خار بیابان را ببین ؛ هی تازیانه را ببین !!

با من بیا این سوگواره پابرجاست تا ابدیت !

 

پ ن : قابل که نیستم می دانم ولی اشک قلمم  فدای مردانگی ابوالفضل (ع)

 

  
نگــاه سرد : اندوه ، سردرد ، تنهایی ، کربلا


خداحافظ فصل زرد

این کوچه های دلهره

این لحظه های ملتهب

پیچ در پیچ سلام   ِزمستانیست سرد در روزگاران ِ بدون تو ..!

تلخی آهیست کنار پنجره های به خاکستری گشوده ،

 به قطرات خیس باران، به قاب عکسی در خیال! آه

این دقیقه های زرد

این هق هق های گنگ

این پریشانی در امتداد خاطرات ِ گیج

پیوند من است با لبخند سرد ِ‌ عابرانی همه شان فرورفته در لباسی گرم دستها تا بینهایت دور !!

ای آبی ِخاطره های دور ، از انجماد می آیم  ،

 از فصل زرد برگهای بیصدا ،از یادواره های مظلوم لحظه های دیدار...از پاییز !

____________________________________

 یلدا انگشت به لب با اندوه جانفرسای شبی دیگر پشت ِ فردا می رسد

من به شعر می روم آغوش می گشایم برای در خود فرو رفتن و  رو به نگاه اشکبار  ِ یلدا ترانه گفتن!!

یلدای آسمانها، به خاکی اتاقم ،به انزوای دستهایم

به کور سوی چشمانم به سکوت  خانه ام پای بگذار

شمع ، پروانه ، دل ِ پر درد ، چشم خیس ، خاطره های مه گرفته ، حافظ ،

دست نوشته های سهراب ، پاکت سیگار ، قلم و دفتر ِ اشک ، سفره ِ شعر ِ درویش !

می آیی و می بری ام تا خاطرهء چشمی زیبا کشیده بر افق همچو چشم آسمان

و من  ِ مبهوت چشم می بندم و سوار بر تمام دلخوشیهای کودکانه ام به عشق می رسم

به سرزمین حنایی رنگ دستهایش ، به روسری ِ آبی نرگسم در باد ، در یاد ، سراب سراب!!

پشت این همه فاصله هم آغوش تنهایی ِ خویش ترا می جویم که ندیدمت و به سوز ِ نگاهت سوختم سوختم!!

یلدا نیامده خواهد رفت ، اتفاق تازه ای در راه نیست ، به همین زودیها سفر آغوش می گشاید !

 

ادامه دارد ............

 

پ ن :  یلدات پر از آرامش  ،  آبی ِ خاطره های دور !

 

  
نگــاه سرد : یلدا ، اندوه ، خاطره


من از سایه های زرد بیزارم

سلام

 وقتی   آهسته آهسته همچو روءیا در دَوَران سنگین ِ سر ِپردرد ، حوالی ام بال می زنی ،

عطر حضورت به باران می رساندم و  من ِ مجنون ِ باران، گم می شوم در خیالی محال،

وَهمی محض ، دلهره ای شیرین ، عشق عشق عشق !

آغوش می گشایم به پوست کشیدهء شب و  رو به ناسوت ِ خیال ، نامت را زمزمه کنان

 تا شعر می روم !!

می روم تا کوچه های ابری واژه های اندوه ،تا هفت آسمان دور تر از حال ،تا بغض بغض بغض!

کاغذپاره هایم خیس می شود ، بارانی می شود و من  نقطه می شوم در لایتناهی سکوت!!

گفتم سکوت ؟!!

  راستی  بگویمت مدّتهاست در سکوتی سرد ،خود را سپرده ام به تلاطم های

گاه و بیگاه ِ روزگار ، شده ام یک آدمک کوکی ، باورم شده است همین است که هست !!

لحظه هایم به جبر  ِ بود و نبودت  خو گرفته است ....!!!

عادت کرده ام لابلای همین کلمات ِ گیج بجویمت و چون همیشه تو نباشی !!!

می بینی یادگارت را ؟

یادگار آنهمه دوستت دارمها ،  بیقراری ها تا سحر ، آنهمه فال حافظ ، آنهمه خاطره را؟

منم و این جمعه های تکراری ، این کند دقیقه های سمج  و زرد ِ زرد !!!

منم و تمام این هذیان  ها بدون تو !!!

حرفی بزن ، کاری بکن من از خیـــــــــــــــــال خسته ام !!

من از خــــــــــــــــــیال خسته ام !

 

پ ن: کشتی ِ طوفان زدهء دلم را تنها نگاهت می رساند به ساحل ها !!

پ ن ٢: قافله داره می رسه ، هیس ......................

 

  
نگــاه سرد : باران ، من ِ دلتنگ ، فاصله ها


در سرم سودای توست تو که دوری تا نمی دانم کجاها

 

فاصله بین من و تو  فاصله بین من ِ ناتمام است با واقعیّتی فرّار :

 تو مدّتهاست نیـــستی !!!

فاصله بین من و تو فاصلهءِ اُفتادن یکیست بر خاک  با شانه تکان دادن یکی در راه، بی تفاوت گذرا!

فاصله بین من و تو  فاصله ءِ فلس زجر آلود ماهیست با تنگ بلوری رنگ  ِ آب !!

فاصله بین من و تو فاصله بین بودن است با نبودن !

فاصله بین من و تو  عشق است که زانو زده بر خاک نگاهش تا دورها رو به سراب!!

فاصله بین من و تو  همین دوسه خط سردرگمیست !!

این همه فاصله را بردار به لبخندی .........!

 

پ ن : ندارد

 

 

  
نگــاه سرد : باران ، دلتنگ ، اندوه ، فاصله ها


پرسهء اشک

سلام

می گشایی در را؟

منم من  ، درگیر و خراب ِاین روزگار ِزرد،  لابلای  چند خاطرهءِ سرابی رنگ !!

منم و یاد ِ آن روزها که بودی و من ( من ) میشدم !

 قد می کشیدم تا داشتنت ، تماشا کردنت! پرواز  پرواز  پرواز ....

نازنین عروس ِ شهر آرزوهای کبود ، شهر ِ سردم این روزها گرمی دست ترا کم دارد !!

تو که باشی و من گرم شوم بین گیسوانت کشیده در باد ، غرقت شوم تا یک خواب ِ آرام و طولانی!!!

تو که باشی و من  مست شوم از بوی خوب نرگسها ، شقایق ها ،

 واژه های خواب و بیدار ، زمزمه های آبی دوستت دارمها ، عاشقانه هایی ملتهب ، داغ ِ داغ!

تو که بهانهء بارانی هنوز هم تــــــــــــا همیــــــــــــــــشه...!

آه گفتم باران ،

نیستی تا ببینی بیرون از این پنجره را ، ( باران را )، های های کردنش را ، ناله های آسمان را .!

روز ِ تلخ رفتنت یادت هست ؟ باران می بارید و تو که با باران آمده بودی با باران رفتی!!

گاهی اینگونه که دلتنگ می شوم عنان این واژه های کبود دست خودم نیست ،

ببخش اگر بیراه می گویم امّا تو واقعاً  آیا اصلاً عشق می دانستی؟

 می دانستی دلتنگی و باران تا جنون می کشاندم و رفتی؟

می دانستی ( گر نباشی در میان  ،باید که از دنیا گریخت ها ) را و رفتی؟

گم شدن و زجرش لابلای آدمکهای رنگ و وارنگ را دیدی و رفتی ؟

عشق بود که می مُرد و تو رفتی !!!

عشق بود که آرام آرام جان می داد و تو  شانه تکان می دادی!!

رفتی ، باز آمدنت هم که محال!!! 

  امّا کاش این هرز دقیقه های خاکستری ِ نبودنت هم با تو می رفت!!

با تو می رفت تمام  ِ خاطره های  با تو بودن ،  در خیالت غرق بودن!!

بگذریم !

می گشایی در را ؟

 تنها به نگاهی یا که اصلا ً نگاهی هم نه!!

  تنها همین بس که حوالی ِ خانهء تو  پرسهء اشک؟

میگشایی  در  را ؟

 

پ ن ١: و تو چون مصرع شعری زیبا ، سطر برجسته ای از زندگی ِ من بودی!!

پ ن ٢:  این هرز نوشته ها بی مخاطب می باشد !!!  

پ ن ٣: آبجی مهتاب عزیز تولّدتون مبارک  انشاءالله همیشه شاد باشید کنار خانوادهء محترمتون            (گل سرخ)

  
نگــاه سرد : باران ، من ِ دلتنگ ، نامه


جمعه نوشت

سلام

از من ِ دچار  به تو که چاره ای ،چقدر فاصله است ؟!

از من ِ غرق آلوده به درد تا تو ای درمان درد ،چقدر فاصله است ؟!

از من ِ مسلول در خاطره های کبود تا تو که بهانهء هر چه خاطره ای ، چقدر فاصله است؟!

از من ِ دور (از حتی احساس آرزوها) تا تو  که سرانجام آرزوهایی ، چقدر فاصله است؟!

آی خداااااااااااااااا

نگاهم کن و بگو بین من و تو چقدر فاصله است ؟

من این پایین لابلای صورتک های عبوس گرمی مهر  ِ ترا کم دارم !!

من این دورهای سراسر سرد ، سراسر زرد، سراسر درد، ترا کم دارم !!

من برای ماندن برای ادامه دادن برای ایستاده با باد گلاویز بودن، بهانه کم دارم ، ترا کم دارم!!

آی ی ی خدااااا

این جمعه های ژولیده ، این دلهره های مریض ، این دقیقه های سربی لجوج،

 این با سراب هم آغوشی را بگیر از من .... رهایم کن از این تکرار  ِ زرد !!

تو  مرا دستگیر باش بین این همه آدمک  دست و پاگیر!

من ِ بی من را به خودم وامگذار .........

آمین !

 

پ ن : عید علی عید بزرگ غدیر به عاشقاش مبارک !

ما که لایق نیستیم اما محتاج به دعاییم همیشه ! (گل سرخ)

 

  


فاصله ها

سلام

بین ما خطیست مجهول به نام تقدیر و آنچه تقدیر طلب کند گریز از آن به هرسو بی نتیجه !!

بین من و تو فصل ها فاصله است که تو از جنس بهاری و آبی  ِآسمان  اوج نگاهت

و من خزان زده ای بی برگم رو به زوال رو به شب  رو به خاکستری های بن بست!!

بین من و تو  دو فصل جاریست ،   یکی سبز  ِیکی شدن  و دیگری زرد ِاز هم دور بودنها...!

 بین من و تو همین کاغذپاره های کج و ماءوج ،

 آههای تکراری ،قهوه های تلخ ،سرفه های سیگار ، شب و بیداریست .......!

آمده ام بگویمت حالم از این همه فاصله، از این همه انتظار ِگنگ ، از این همه خاطرات تودرتو  ،

حالم از تو از همهء پشت سر ، از هرچه که سبب شود دل رنگ و رورفته ام بلرزد به هم می خورد!

مرا با عشق چه کار آخر؟

آنهم عشقی کاملاً سرابی رنگ!! تو کجا و من کجا؟

تو لیلی ِ فاصله های زرد و من مجنون لحظهای التهاب !!

تو از تبار زیبارویان ِشهر بی وفاییها ، من از سلالهء مسلول دشت های اندوهم !!

من و تو دو موازی هستیم در امتداد روزگار  گاه به لبخندی خود را می فریبیم که آری او هست!!

اَه اَه اَه...

او کجاست؟

کجاست تا ببیند عاشق پنجره ها پشت صدها پنجره تنگ غروب جان داده است !!

او کجاست وقت بیتابی دلِ پرخون، چشم ِپر اشک؟

بین من و تو همین هذیانهای مردابیست !

از پی من ، از پی این قافیه های بی در و پیکر بیهوده می گردی ...

حوالی من تا ناکجا آباد تنهاییست!!

تنهاییست!

 

پ ن ١ : ندارد!

پ ن ٢: ممنون بابت تبریک ها ( گل سرخ)

  
نگــاه سرد : خط خطی ، من ِ دلتنگ ، باران


....

 

    یادم

                  ترا

                       فراموش !!

 

پ ن : گر هم گِله ای هست دگر حوصله ای نیست !

  
نگــاه سرد : 7آذر


پرواز بهانه بود تو به هر حال می رفتی!

آهای تو که دور از من و حال خراب ِ من با زندگی هم آغوشی

آهای آشنای دیروز و غریبهء ِ امروز ،

 تو که هفت آسمان دورتری از آنهمه خاطرات رنگارنگ در پیچ و تاب عاشقی...

تو که آمدی سوار بر مرکبی از آرزوهای شیرین،

لحظه های بیقراری پشت پنجره های انتظار ،دلشوره های لحظه ء دیدار یادت هست؟

یادت هست سوگند هامان به آسمان به دریا به شقایق به فرداها؟

یادت هست اشکهایت به سرزمین شعرم می برُد؟

به فصل شکفتن ها ،به مرزهای دیوانگی، به تو و از تو نوشتن ،

به در واژه های سیاه و سپید گم شدن!

نه ، یادت نیست تو در نبودن غرق شده ای ،

 دور شده ای مدتهاست از من و همهء حوالی پریشانم!

و من این دورها در پچ پچ ترسان آدمکهای حرّاف ،لابلای گره های کور روزگار

به قاب عکست خیره مانده ام در شبی سرد با سکوتی سرد

آهای ی ی ی ی ی ی اصلا آیا خبرت هست ؟

 

پ ن : آهای  تو که نیستی تا ببینی .......!

  
نگــاه سرد :


عنوان ندارد

سلام

من و سکوتی سرد در کوچه های ممتد ِ انتظار ،در وانفسای لحظه های بدون تو،

 در چه کنم چه کنم های تنهایی، درهلهله های مریض

به هم پیوند خورده ایم تماشایی ، نیستی که ببینی!!

  نیستی پشت پرچین ِدلم  غوغای دلتنگی را ببینی  ، در سرم  همهمهء خاطره هارا! 

نیستی تا ببینی بغض غریب ِ باران را که پشت پنجرهء کبود اتاقم چه مظلومانه گوش به زمزمه هایم دارد...

نیستی و جای  خالیت تا همیشه خالیست !!

با ای کاش ها عجین شده ام  ای کاش های محالی که نطفه های آرزوهای بی سرانجامند!!

نمی دانم  کجای این گردونهء زرد سر به گریبان آدمکی حیرانی ، نمی خواهم هم که بدانم،

 اما بی بهانه دلم برایت تنگ می شود و نیستی !

تو که رفتی اما کاش حجم سنگین جمعه های نبودنت را هم با خودت می بردی تا

اینگونه مست و خراب به جنونم نکشاند! 

تا به هق هق نرساندم و بر سرم نکوبد های های غریبانهء دلم را!

می دانی ؟

درد عظیمیست اینکه بدانی مسافری در راه نیست و منتظر باشی!!

دیوانگیست اینکه تا بی نهایت محال باشد  و باز حیران دیدنش لابلای واژه ها بذر اندوه بیفشانی...

ولی  کار من و  حال من از جنون گذشته است ، من تا همیشه باران که می بارد

 شب که می شود جمعه که می آید  به تو می اندیشم و سونامی تلخ رفتنت

 با یادگارت که این تنهایی و این قاب عکس خالیست  به شعر می روم،

 به سرزمین  ترانه های اندوه! به هذیان و هذیان و هذیان ....

 

پ ن : کوچه شهر دلم بی تو کوچه غمه ،همه روزاش ابریه،روز آفتابیش کمه...!

 

  


هذیان سه شنبه

 

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟
از کجا وز که خبر آوردی ؟
 خوش خبر باشی ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
 بی ثمر می گردی
انتظار خبری نیست مرا...........

 

قاصدک در دلم  امید ، شاخه ای خشک شده است .... (نطفه ای)   نیمه مرده است !!

در دلم شوق ، تا بینهایت سرد است

حوالی ام تا دورها بیابانی زرد ،آدمکهای سرد ، صورتک های به ظاهر همراه ، لبخندهای سرگردان ،

هذیان ، هذیان ، هذیان....!

قاصدک نبودی تا ببینی چه شبها تا به صبح همپای باران هی گریستم هی گریستم !!

نبودی تا ببینی حسرت یک جای خالی تا مرزهای جنونم می بُرد!

 تا سرزمین باران تا انتهای آرزو تا خودش ، خود ِ خودش!!

نبودی تا نمی دانم کجاها افسوس بود، افسوس ، حسرت بود ، حسرت!!

قاصدک انتظار خبری نیست مرا ،

 او که نیست  و نخواهد بود انتظارش را چه سود ؟؟!!

او که رفت اما کاش می دانست یادگارش با من و سکوت خانه ام  بی او  چه کرد ؟!!

او که رفت اما کاش می دانست آنچه از من کَند و بُُرد  قسمتی از دل نبود ،

خود ِ خود ِ دل بود، همهء ِدل بود  که می بُرد!!

قاصدک بگذر این بار هم از کوچه حیرانی من،

 اما به مسیر ، به کوچه های دلگشا، به ردِّ پای مسافر های در راه، به باران به نسیم برسان سلامم را !!

و بگو این روزها دیوانه ای آن دورها در سرزمین  ِاندوه به سراب خیره مانده همچنان!!

 و بگو ابر های همه عالم آنجا می گریند شب و روز ، وقت و بی وقت ...!

قاصدک در دلم این روزها به خدا همه کورند و کرند ....  دوستیها در خواب ، در حقیقت دورند!!

انتظار خبری نیست مرا ........!

 

پ ن ١: با احترام به شاهکار استاد اخوان  .......... روجش شاد ( گل سرخ)

پ ن ٢: با همین دیدگان اشک آلود با همین ترانه های اندوه ،مولای شهر دلم 

هوای مشهدت دارم . بطلب بطلب!

  
نگــاه سرد : اندوه ، انتظار ، پاییز


دو سه خطی نامه

سلام

نمی دانم با این دل ِدیوانه چه کنم؟

 از سینه برون آرمش و بفشارمش سخت

 شاید به سخن آید و گویدم از این همه در بدر بودن ، چشم براه بودن،

 در التهاب بودن چه حاصل؟

او که رفت و به پشت سر خندید و از یاد برد کسی این دورها بی او می شکند 

او پرواز بهانه اش بود ، از آغاز پریدنی بود !

شبهای بیقراری، هلهله های وقت دیدار، صدای گنجشکهای پارک ، نامه های عاشقانه

شرم اولین دیدار ، گل سرخ پر پر ، گونه های سرخ ، همه اش خاطره ای زرد شد ه است!

یادگارش همین قاب عکس خالی شکسته و این دیوان حافظ و این شب نوشته های خط خطی   

از آن روزها  تنها سردردش مانده و قهوه های تلخ و سرفه های سینهء پر از دود پر از هق هق !

از آن روزها تنها همین مانده که غروب جمعه را سکوتی فرا می گیرد سراسر زرد ، مات ِ مات !!

ازآن  روزها تصویر شکستهء یک مرد لابلای آینه ها تکرار می شود ،

 پاییز از نیمه هم گذشت و  زمستان آرام آرام انگشت به لب به حوالی ام می رسد

اتفاق تازه ای نمی افتد همچنان این جاده ها مسافری را آبستن نیستند

همچنان او آن دورهاست

همچنان تنها مونسم این کلمات ِ گیجند ، این واژه های دربدر، دقیقه های مضطرب!!

بگذریم ، جمعه که می آید و به غروب می رسد  عنان ِ این کلمات دست من نیست ..

 می آیند و مهمانی می دهند و بسوی نامعلوم واژه می شوند و می شوند این دوسه خط

به دل نگیر قاصدکم من از این روزها عبور خواهم کرد ...........چه آرزوی خیس محالی!!

 

پ ن : دلم برات تنگ شده بود ، این دوسه خط بهانه بود !

 

  
نگــاه سرد : باران ، من ِ دلتنگ ، جمعه


همین

سلام

اینجا در عمق دقیقه های سرد ِ شب ، بین نفس کشیدن ِ پاییز  و  های و هوی فاصله،

 دلم گرفته است !!

خانه ام ایوان ندارد

 پنجرهء خیال تو بسته است و کوچه ء احساس، این روزها کاملا بن بست است !

 

پ ن : کاش می دانستم چیست آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست ؟!!

  
نگــاه سرد :


پرسه های خیال

پشت پنجره ، آن بیرون باران آهسته می بارد

هوا خیس می شود  وَزن می گیرد انگار ، سنگین می شود ، خفه می شود و  بغض ، جان می گیرد

دلم پرنده می شود ،پرواز با رقص ِ باران در سینهء پردرد ِ شب !

تلاقی دل من و اندوه ِخفته در نگاه ِ سرد پشت پنجره ، تو می شوی که آن دورها بر

بلندای عشق ایستاده دست تکان می دهی و سراب می شوی و من می مانم و من ِ تنهای من!

باران به شیشه می کوبد فلس سنگین فاصله ها را

 و کسی انگار بر صفحهء ای می نویسد : دلم گم شده است در ناکجا آباد ِ شب !

 

 

پ ن : دلم داره پر می کشه تا وقت سحر، صدای پا ،سنگفرش حرم ،صحن ِ آزادی ،

خوش به حال هرکی اونجاست ..!

پ ن ٢: کاش که من یه کبوتر بودم !

  
نگــاه سرد : باران ، دلتنگ ، تولد امام رضا


هدیه به پیشگاه ضامن آهو

کاش که من کبوتری بودم لانه ام حوالی خانه ء تو !!

مست تو و نگاه تو ، د  و   ر  ِ تو !

صبحدمان پر می گشودم  تا حریم داشتنت تا به شب غرق همین ، دل خوش کنان در سرم سودای تو!

آه چه من خوشبختم  عشق من حریم تو ، پرواز در فضای سجود تو ،

گرد ِ تو وَ  وای وای عاشقان خانه ات!

در بهشت تو گم می شدم لابلای اَمّن یٌجیب های بارانی شب های جمعه زیر گنبد طلایی خانه ء تو !!

تشنه ام، ساقی نشان کعبهء دلها تویی !!

آه که گر من کبوتر می بودم  چه رها می بودم از همه آه های بی معنی ،

 آدمک های عبوس، صورتک های مریض!

آه  که گر من کبوتر بودم عاشقانه  با بهانه  اشک شوقی می شدم تا خود بارگاه تو :

سلام آقای من،   شاعر تمام  ِشعر من تویی ....!

با صدایی مملو از زجر و نیاز  معبود بی نظیر من ، آمدنت گل بـــاران گل بـــاران !!

 

پ ن : یا ابالحسن یا علی بن موسی ایها الرضا یابن رسول الله انّا توجهنا و توسّلنا بکَ الی الله و قدّمناک بین یدیه حاجاتنا ، یا وجیهاً عندالله اشفع لنا عندالله

 

  


زمزمه های سرما

باران که ببارد شب که باشد جمعه که در راه باشد یعنی من و یک جای خالی تا همیشه

به هم می رسیم در گرگ و میش خاطره های مسدود در هلهلهء تنهایی ِ خانه!

به هم می رسیم و من از حسرت  گنگ چرا ندارمت می بارم  و

 او بالا بلند و آبی ایستاده در بلندای خیالم به خود می خواندم و من

 جز اشک لایقش نمی بینم جز آه کلامی نمی بینم!!

من و نداشتنش به واژه می رسیم و واژه به باران میرسد و باران به هق هق

 به شکوِه ،به گلایه ، به تکرار هذیانهای آلوده به درد ،به نوشتن و نوشتن ،به سردرد های بیهوده!!

من و شب که به هم می رسیم باران کنار پنجره گره می خورد با خفگی بغض، با سر به

 دیوار کوفتن، با هم آغوشی  خیال و خاطره ، با جانم به درد آمد خدا کاری بکن!!

دست خودم نیست به خدا به شاپرکها به نسیم به الهه به باران به اشک سوگند دلتنگم!!

روزهای سردیست دلم سرد نگاهم سرد جای خالی ات سرد 

 تو امّا کاش تا همیشه گرم گرم به افق به فردا به ادامه شاد ِ شاد!

 

پ ن : وقتی سکوت هجوم گنگشو می یاره و بسط می شینه یا باید کسی باشه که سر بیکسیهاتو به شونه هاش بگیری و آرومت کنه یا اینکه قلم برداری و بنویسی هرچند هذیون اما فقط بنویسی ، اونقدر که لابلای کلمه ها خوابت بگیره و بیدار شی ببینی صبح شده و باز باید مثل یه آدم آهنی پاشی بری سر کار!!

 

 

 

  


سونامی نگــــاه تو !

گذر خواهم کرد

دور خواهم شد از این کوچه های خاطره

پر می کشم عاقبت رها می شوم از تکرار زمین

در دستانم اطلسی خواهم کاشت 

 باغچه ای خواهم داشت همه اش گل امید ، گل ِفردا!

دور خواهم شد از تو که گاه تلخ تر از آخرین پک سیگاری ، زهر تر از قهوهء تلخ!

یاء س تو به جنونم برد ، به در خود بارها شکستن !!

 محال بودی و من  "احمقانه با خیالی زرد هم آغوش بودم !"

تو عشق نمی دانستی عشق برایت داشتن عروسک ها بود ، بازیچه هایی معصوم !

دور خواهم شد عاقبت از این در یادها مدفون بودن ، مرداب بودن !

قد خواهم کشید اوج خواهم گرفت دور خواهم شد از تو و همهء سونامی  ِ نگاه تو !

 

پ ن ١: من به من ،  من به همهء سادگی ها ....!

پ ن ٢: انتظار خبری نیست مرا ...

 

  
نگــاه سرد :


دو سه خطی نامه

از من ِ به این دورها دچار به تو  در آنسوی مه، آنسوی باران  سلام

حال من که عیان است  در خودم پیچ در پیچ !!  تو که سرشاری از بودن  ،تو چه خبر؟

این حال من ِ بی توست : دور از آدمکها لابلای روزمرگیها به شب می رسم و  کمی

کلنجار با سکوت ِخانه  و به شب تسلیم شدن و چشم به خواب گشودن و باز فردا

فردا که می آید یعنی روز از نو .

باز یک لباس رسمی و کار و لولیدن بین کاغذبازی ها  و آدمکها و خنده های مصنوعی ...

همه چیز آن بیرون خوب است ، کار ، ادامه ، رشد ، دفتر ، مدیر ، همهء اینها خوب است

 دقیقا تا پایان یک روز کاری !

به بعد از آن ناگهان سکوت، هجومش را می آورد و بست می نشیند همه حوالیت و نگاهت می کند!

گاهی حس می کنم در این سکوت صدای بازدم های نفسم را هم می شنوم ...

به خانه که می آیم  زودتر از من سکوت به خانه آمده و مهیّا شده است برای مهمانی

برای  شب ِ شعری دیگر ، غمخانه ای دیگر !!

می نشینم و از تو می نویسم اگر این بغض لعنتی امانم دهد!

بگذریم این بهانه ها جز دلتنگی چیزی نیست ، گاهی نوشتن برای یک همزاد خیالی آرامم می کند!

راستی خبرت دهم چند روز پیش که باران می آمد قاصدکی پشت پنجرهء همین اتاق

جان داده بود . لای همین کاغذپاره ها می گذارمش و بسوی تو با باد می فرستم

سهم من این روزها از ادامه دادن ، همین دلتنگی های گاه و بیگاه است تو به دل مگیر!

به انتها رسید این دوسه خط و می دانم هیچگاه نخواهی خواند !!

کاش تو این روزها شاد باشی و به زندگی خندان!

تا بارانی شبی دیگر  ،پایان !

 

پ ن : حال همه ما خوب است اما تو باور نکن!

 

  
نگــاه سرد : نامه ، من ِ دلتنگ


برای مهمان همیشگی : اندوه

سلام .

 سلام مهمان نا خواندهء من

سلام همیشگی ترین مونس دقیقه هایم

بی دعوت من به مهمانی من و سکوت خانه ام می آیی و می نشینی گوشه ای دنج و

خیره می شوی به چشمان خیره ام در افق و می بری ام  تا تمام سردرگمی های بعد از او

تا مرزهای حاکستری خاطره تا بغض تا تلخی هق هق !!

تو صمیمی ترین آشنای این من ِ خسته دلی ، رفیقی ، دوستی با های های شبانه ها!

تو می دانی تنها تو می دانی تا کجا حیران این باختن بارها ایستاده شکسته ام ! مرده ام

تنها تو می دانی با خودم چه کرده ام ؟ با من  ِ مغرور آن روزها !!

خوش آمدی همخانه ام  آسوده باش من و این خانه و این تنهایی به سکوت الفتی دیرینه داریم !

آموخته ام آمدنی رفتنیست این قانون نانوشته را بارها گریسته ام !

امشب هم خوش آمدی به خانه ام امّا

انتظار خبری نیست مرا ، قاصدک خیال من سالهاست مرده است !

 

 پ ن :  من و داریوش و شقایق  دلم مثل دلت خونه شقایق !!

 

 

  
نگــاه سرد : انتظار ، باران


نم نم باران و شب بی تو

سلام

من ِ دلتنگ رو به سراب ِ گنگ چشمانت خیره  لابلای واژه ها می جویمت و نیستی

نیستی و من گم می شوم بین این دقایق کبود ،محو می شوم لابلای درد ِدلها

شب به خود می خواندم و سکوت ِ بی تو می بردم تا جنون ِ از تو نوشتن از تو گریستن

چشم به راهت می مانم ، راهی که به وضوح می دانم مسافری را آبستن نیست !

 

 پ ن : در شب آسایش ماه، کنج پستوی خیس از عطر شب بوها  ، پشت نقاب غبار آلود خاطره ها، تصویری از درنگ را نقاشی می کنم !                            

 

  
نگــاه سرد : خط خطی


به همین سادگی

وقتی طبق روال این شبها  که پاییز از کار تا خانه را با من قدم می زند

وقتی سوز  ِشب دندانهایم را آرام آرام می لرزاند

وفتی تو می آیی و محال ِ گرمایت

وقتی بغض می آید و جای خالیت

باران آهسته آهسته به پرده می آید

و کسی از دور انگار می خواند :

چه خبر از دل تنگ ؟

اصلا آیا خبرش هست ؟

خبرش هست که من همچنان درگیرم همچنان در بندم ؟

خبرش هست دیوانه دلی دارم بی بهانه مست ِ مست ؟

خبرش هست دلم می گیرد ؟

یا که نه ؟ آنچنان غرق در عروسک بازی یک رمان ِ تازه ، حادثه ای نزدیک ، مردکی در راه ؟

نه خبرش نیست !!

او کجا و این حال ِ مریض ، این هق هق ها کجا؟

او کجا و این من ِ تنها کجا ؟

نه خبرش نیست ، او همچنان دور است !

 باران همچنان می بارد

باران همچنان می بارد

باران

باران

صحنه کم کم تاریک می شود !

 

پ ن ١ : رومیو عاشق از دفتر تا خونه ...

پ ن ٢ : هرگونه مخاطب برای این متن به شدت تکذیب می شود ! 

 

  


شوک

سلام

همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

اتفاق افتادنیست دست من و ما نیست

سلام اتفاق تازه !!

 به فال نیک می گیرمت ،اوج بگیر در حوالی ام

 

پ ن ١ : ندارد !

  
نگــاه سرد : شوک


الــههء باران ببار تا همیشه بر این آسمان

 من و شب جایی دور، بین بودن ها و نبودن هایت به هم گرفتار آمده ایم

دلم پر می کشد، تا در آغوش کشیدن خیالت هم می روم

امّا جای خالیت آنقدر سنگین نگاهم می کند که می بردم تا قهقرای بغض تا تمام زوایای

پنهان تنهایی!!

می بردم تا کنار پنجره می گشایمش تا باران می بارم تا تو ! تا تو  تا تو  تا هق هق !!

نه آمدنت را باد آواز خواند و نه رفتنت را قاصدکی خبر آورد ... گم کرده ام  من  ِ آن روزها را ...

  همه ام شده است تویی که نیستی و گویا قرار هم نیست که بیایی!

دست خودم نیست این گلایه های مریض این در خود شکستنها این با واژه ها درگیر بودن!

باران که می بارد تو می آیی و هجوم خاطراتت !! من می مانم و شب و باران و هق هق

من می مانم و تو که قد می کشی در برابرم تا امتداد رویاء تا سحر تا خواب!!

به دل نگیر بگذار به حساب باران که معصومانه به شیشه می کوبد های های شبانه اش را !

پ ن : هیچگاه فاصله ها حریف خاطرات نمی شوند !

  
نگــاه سرد : باران ، سوم مهر


سلام فصل زرد آشنایی

سلام

صدای پای ابرکی غمگین، خاطره های بارانی، بغض ِغروب، خیابان بلند و برگهای زیر پا

حاصل اندوه خشکیست به نام پاییز که این روزها آرام آرام میدود در دقیقه هایم ....

در حوالی ام جان می گیرد و می بردم تا دورها ...روزهای کودکی و مدرسه ، شوق اوّل ابتدایی !

بابا آب داد ،سارا و دارا ، کبری و کیف کهنه اش ، دست های سنگین بابا ....

شبها و دیکتهء مادربزرگ ... (یادت بخیر مامان بزرگ)

روزهای کودکی مثل باد گذشتند و رفتند که بازنگردند هرگز که باز نگشتند هرگز!!

 

پ ن : سلام برگهای خشک زیر پا، سلام خاطرهای پاییزی من !

 

  
نگــاه سرد : من ِ دلتنگ ، پاییز


تنهایی

 بوی باران بوی سبزه بوی کوچه های خاکی  بوی برهنگی عشق

های و هوی رعد و برق ، انتظار باران پشت پنجره ، بغض  ِنشسته در گلو

خانه ء بی تو ، من ِ بی تو ، فردای بی تو

همه چیز آماده است برای یک باران شیرین تابستانی برای اندوه آخرین روزهای شهریور

برای قدم زدن با خیالت به باران می روم !!

 

  پ ن : یه جمعه دیگه . اه !

  
نگــاه سرد : انتظار ، من ِ دلتنگ


هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه هیچم

عبور از  کوچه های خاطره ، امن ترین فضای ممکن ِ این روزهاست

عبور از این دقیقه های گیج جز با خیال تو میسّر نیست

این خیابانها غریبند من گم می شوم در کوچه های خاکی خیال تو

 تو   تو  تو  تو

 آه اگر می دانستم کجاست چشمهء جوشان تو ؟

 لبریز است این روزها این حوالی خیال تو !

می آیی  و می بری ام به هفت آسمان  و می کشانی ام تا بلندای رویاء و می روی!!!

می روی بی اینکه ببینی بعد رفتنت من می مانم و جای پای رفتنت

من می مانم و محال ِ دیدنت !!

من می مانم و تنهایی!!!

این بار که این حوالی می آیی شمع بیاور .....پروانه ء جانم به تنگ آمده است !

 

پ ن : ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم !!

 

  
نگــاه سرد : دل تنگ


من ِ بی تو

سلام

شب با همهء بی رحمی اش ، با همهءتاریکی اش جاریست بر من و حوالی ام بدون تو !

حس ّ ِ گنگ اندوه ، طعم تکراری سیگار، قهوه های تلخ ، شب و تنهایی،

 من و تویی که نیستی و کاش می بودی!!

این حال ِ من ِ خراب ِ بی توست! تماشا کن:

پشت این پنجره های مه گرفته،  لابلای چین و واچین تنهایی، بین صورتکهای عبوس

خانه ای سرد اتاقکی کور ، مرد حیران ِ درون ِ آینه !

یکی آن دور دورهای آینه با حریر آرزو نقاب بر چشم در تماشا ..

می بینی؟ بیچــاره دلم هوایت می کند و تو جایی نمی دانم کجا می بینی و نمی آیی!!

نمی آیی که جان بر دست گیرم به آسمان فریاد : آهای بی نظیر ، توانا، جان بگیر اورا مگیر !!

بی تو مگر طی می شود این هرز دقیقه های خاکستری ،این گلایه های مریض این سردردهای مزمن؟

آه که چه دوری از این احوال سردرگم از من و شب پرسه های بی هدف لابلای واژه ها!!

در خیالمی همچو قاصدکی موّاج با نسیم خاطراتت ، راستی خاطراتمان اصلاً یادت هست؟

 یادت هست باران که می بارید چه رها بودیم ؟ چه بیتاب چه بیقرار بودیم؟

یادت هست گل سرخ ها را ؟ نیمکت انتظار را ؟ هیاهوی فاصله ها را ؟

یادت هست شاعرت بودم می سرودمت با باران باز باران با ترانه با تو که هفت آسمانی؟

یادت هست گریه هامان وقت رفتن؟ وقت به خدا می سپارمت هامان یادت هست ؟

این روزها باران که می بارد دلم پر می کشد تا آن روزها... 

به دل نگیر دست به قلم نبرم این واژهای کبود به جنون می بردم ،

جنون ِ زرد ِ بی تو !!

 

پ ن ١: حال همه خوب است امّا تو باور نکن !

پ ن ٢: دوست عزیز ما هیچکدوم از دلهای هم خبر نداریم ولی نقطهء اشتراک همهء آدمها اینه که دل دارن ! خاطره دارن همهء ما یه ( او) داریم که واسه لرزیدن دلهامون تعریفش می کنیم.. ممنون از توجهت.. پایدار باشی !

 

  
نگــاه سرد : انتظار ، بیقرار ، عشق


تمنای دل بیچاره ام کبوتر خیالم است پرواز در حریم نجفت

ای  بر فراز ِآسمان

آسمانِ ماه در آغوش کشیده !

از فقر زمین از این خاکستر ِ غم در آغوش کشیده  از این پایین ِ پایین ترا می خوانم !

ترا می خوانم که اوج نشین ربّنا های گرفتار به زمینی!

ترا می خوانم که مولایی!

به وسعت هزار و یک شب به بلور باران به صدای نیمه شب سوگند که گم کرده ام آشیانم را !

ترا می خوانم که دریابی و دست گیری به من برسانی ام که بی من سالهاست تنهایم!

درک می کنم این روزها که چرا سر به چاه ِبی کسیها های های بارالها اینان چه بیگانه!

درک می کنم هق هق ها را ناله های یتیمی را درد را شرم ِکاسهء شیر را !!

بغض به خود می پیچاندم آسمانی نگاهم کن ترا می خوانم : یا امیر کوچه های سرگردان !

پ ن : انت کبیر و انا صغیر ....انت باقی و اناالفانی !

 

  


که نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را !

 پرندهءِ خیالم پر کشیده تا آسمانی دور لابلای ابرهای به هم پیچیده خانه ای در باد

خانواده ای در یاد !!

آن مرد آمد ...!

آن مرد با فرقی شکسته،  بغض در سینه ، آن مرد با درد ، با اندوه ِپشت سر آمد!

ناقوس باران به صدا در آمده اشک لابلای زلال ِدلهای به شب نشسته، بیقراری می کند !

خورشید زانو می زند امروز ، لحظه ها بوی خاکستر می دهند ....شب از همیشه تاریکتر !

سکوتم پر شده از های هوی ربّنا اغفرلنا های آسمانی ......از دست بگیر آسمانی نشین بالا بلند!

در خیال محو می شوم سرم دوَران دارد ....اوست که سجده بر عشق زده آسمان خاکش شده !

اوست آینه دار قلبهای وصله پینه دار، مرد ِ مهربان کوچه های بی کسی ،

هم او که (نگین پادشاهی دهد از کرم گدا را )!!

اوست که زمین افتاده را بهانه برای برخاستن ،من شدن، رها شدن !!

هم او که افق را تماشایی می کند وقت دست به زانو گذاشتن نامش بردن !

در تلاش برای به لیاقت رسیدن برای فرار از واژه های کبود برای زیبا دیدن برای

خالص بودن برای در هم شکستن لجنی به نام تکرار دست به عرش می برم

بهانه می چینم از هفت آسمان عشق، از ملکوت، سلوک می جویم !

در سرم سودای توست ، آسمانی نگاهم کن پر پروازم بده اوج بگیرم رها شوم از این شب نشینی های مریض !!

از آدمکهای به هم لولیدهء سردرگم هراسانم .. آنانکه امروز دستگیرند و فردا دست و پاگیر !!

دلم می گیرد از های و هوی خاطره های آبی.. روزهای رفته بر باد آرزوهای بی نطفه !

روزهایی که خیالش مرا می ربود و می برد تا قصر آرزوهای محال تا در او گم شدن ، غرق شدن !

بهانه باش برای چشم گشودن به یک واژهء رویایی ، برای فردا !!

مدتهاست در دیروز جا مانده ام ... آسمانی نگاهم کن !

 

پ ن : نوزدهم ناغافل آمد .  ناغافل هم می رود، امّا تو ماندنی ترینی بر تمام لحظه هایم مولای نهان آشکار سبز پوش!

  
نگــاه سرد : نوزدهم رمضان




نواي دل

-