بی تو

 این شبها که امتدادش به اشک می رسد و تو چون همیشه نیستی من می مانم و

آینه ای مات در دستانم که گاه خیره شوم در آن و پرسمش : هان تو که ای؟

این رنگ پریشان ؛ این چشمان خیس آخر تا به کجا؟

او اگر آمدنی بود که نمی رفت ....!!!

او اگر آمدنی بود این همه سال این همه فصل این همه روز این همه لحظه های خیس را

 در سرابی دور نمی خندیدت  .....می آمد و به لبخندی شادت می کرد که نیامد !!

او اگر آمدنی بود که اینگونه نبود ؛

 لااقل قاصدکی می بوسید  و راهی دیارت می کرد ...

او اگر آمدنی بود که شب اینقدر تیره نبود ؛ لااقل مهتاب را تمنّا می کرد؛

 ذرّه ای نور شرابت می داد..!

او اگر آمدنی بود که باران اینقدر معصوم نبود ؛

با حضورش  این خیابان این باران این شهر را شاداب می کرد ؛

زنده می کرد؛جاری می کرد!!

تا نیمه شب که خواب به بیهوشی می بردم منم و این هذیانهای درهم ؛

 این اوهام سردرگم می کشاندم تا درد تا زجر تا هق هق ........

و تو باز هم دوری از این شبزدهء بی در و پیکر !!

 

پ ن : ندارد !

/ 2 نظر / 4 بازدید
نیایش

باران می بارد برای معصومیتی که در چشمان ما رنگ باخته است ! به باغ آینه دعوتید !

پرستو

سلام دوست خوبم ممنون که سر زدی[لبخند][گل]