الــههء باران ببار تا همیشه بر این آسمان

 من و شب جایی دور، بین بودن ها و نبودن هایت به هم گرفتار آمده ایم

دلم پر می کشد، تا در آغوش کشیدن خیالت هم می روم

امّا جای خالیت آنقدر سنگین نگاهم می کند که می بردم تا قهقرای بغض تا تمام زوایای

پنهان تنهایی!!

می بردم تا کنار پنجره می گشایمش تا باران می بارم تا تو ! تا تو  تا تو  تا هق هق !!

نه آمدنت را باد آواز خواند و نه رفتنت را قاصدکی خبر آورد ... گم کرده ام  من  ِ آن روزها را ...

  همه ام شده است تویی که نیستی و گویا قرار هم نیست که بیایی!

دست خودم نیست این گلایه های مریض این در خود شکستنها این با واژه ها درگیر بودن!

باران که می بارد تو می آیی و هجوم خاطراتت !! من می مانم و شب و باران و هق هق

من می مانم و تو که قد می کشی در برابرم تا امتداد رویاء تا سحر تا خواب!!

به دل نگیر بگذار به حساب باران که معصومانه به شیشه می کوبد های های شبانه اش را !

پ ن : هیچگاه فاصله ها حریف خاطرات نمی شوند !

/ 1 نظر / 7 بازدید
دلتنگ باران

وووووای خدای من! چندین بار دلنوشته ات را خواندم ."تنها ماندم , تنها با دل برجا ماندم" به پرستوهای خیال گفتم به سرزمین دلت مژده بهار آورند. باران که میبارد دلت را باز کن ودر انتظار دانه ای باش که در قلبت رخنه خواهد کرد تا رویشی دوباره ...