جمعه تلخ

فصل من این روزها سرد است

حوصله ام کوچ کرده است به جایی دور ..دور  ِدور

خاطره ای زرد شده ای لابلای اندیشهء یخ زده ام رخ می نمایی گاه به گاه و نگریمت چه کنم؟

در حریق یاد ِ تو گرفتار  ِ چه کنم چه کنم های پریشانی کوچه های محال را می روم تا نمی دانم کجا

همه ام شده ای ؛ نمی روی از خیال من چرا؟

تو که پیش از اینها هم آغوش دیگری از من  و تمام تمنّایم بریده بودی

 پس چرا خیالت همچنان می سوزاندم تا اشک؟

این روزها آینه هم با من غریبی می کند ؛ گویی نمی شناسدم ؛ حق دارد

خودم هم بیگانه ام با مرد درون آینه .. چقدر شکسته است..!!

هیچ نشانی از دیروز شاد من نیست

ترا که گم کردم از حجم دستانم؛ آسمان همهء آبی اش را خاکستری کرد و مهتاب از

سرزمین شعر من گریخت..!

ترا که گم کردم از سوسوی چشمانم ؛ روبرویم تا دورها سراب شد ؛ خراب شد !!

ایمان دارم که هیچ کس جز تو نمی توانست اینگونه به زمین گرفتارم کند

ایمان دارم که دچار شدن به تو تراژدی تلخی بود که تنها آغاز زیبایی داشت...

آنچه ماند بی تو بود و بی تو !!

بگذریم تلخی جمعه نوشته ام را در برگرفته ؛ بیشتر از این بنویسم به نفرین می رسم

اینجا شب بی وقفه بر تنهاییم می تازد کاش روز تو آفتابی باشد !!

 

پ ن: صدای گنجشکان در کارخانه می میرد

/ 0 نظر / 4 بازدید