حرفهای من با من در خیابان بلند انتظار .......

 گرچه این روزها همه اش  خاکستریست جمعه ها امّا حکایت دیگریست ...

زرد تر سرد تر  تنها تر !

قاب عکسیست کنج این تنهایی که به خود می خواندم ...

من و سکوت و خانه پر می شویم از بی کسی ...

نه به زمانه می نالم نه به بخت و تقدیر  و نه به او که رفت و در فاصله ها گم شد !

 هر چه هست سونامی  نگاهیست که  روز  ِآغاز به نگاهی خیره ماند و تمنّایش کرد !!!

ندید آنچه را که باید می دید و دید آنچه را که نباید !!

 ذره ذره سوختن را تجربه می کرد در رویایی محال که

 می آید روزی از جاده های دور با حریر سبز آرزو  گِرد بام خانه ام دانهء شوق می کارد

نیامد که هیچ ؛ شوق هم قربانی سرابی شد همه اش بارانی !

حس گنگیست دوست داشتن ؛ در انتظار بودن ؛ ملتهب بودن ؛ آه کشیدن به خیالش در یاد !

امروز آینه ای دارم که  به من می گوید :

 هی تو پیر شده ای شکسته ای رهایش کن این خیال سردر گم را !

 او اگر آمدنی بود که نمی رفت !

و من با آنکه می دانم تا کجا از زندگی جا مانده ام پیش پای این خیال زرد به خاک افتاده ام

کاش روزی شبی نیمه شبی سحر گاهی کسی یا چیزی یا نسیمی یا تلنگری از

 نمی دانم کجا این خیال را بزداید از این ذهن پریشان ..از این مرد سردرگم !

 

 پ ن: بسوزی دل هر گنه کردی تو کردی !

 

/ 3 نظر / 5 بازدید
خاتون بی خان

هیچ کس با ما نگفت از راز پایانی که نیست...

خاتون بی خان

اگه خواستید لینک کنیم خوشحال می شم وبتون رو دوست دارم[گل]

نیایش

مثل همیشه زیبا به روزم .