پرسه های خیال

پشت پنجره ، آن بیرون باران آهسته می بارد

هوا خیس می شود  وَزن می گیرد انگار ، سنگین می شود ، خفه می شود و  بغض ، جان می گیرد

دلم پرنده می شود ،پرواز با رقص ِ باران در سینهء پردرد ِ شب !

تلاقی دل من و اندوه ِخفته در نگاه ِ سرد پشت پنجره ، تو می شوی که آن دورها بر

بلندای عشق ایستاده دست تکان می دهی و سراب می شوی و من می مانم و من ِ تنهای من!

باران به شیشه می کوبد فلس سنگین فاصله ها را

 و کسی انگار بر صفحهء ای می نویسد : دلم گم شده است در ناکجا آباد ِ شب !

 

 

پ ن : دلم داره پر می کشه تا وقت سحر، صدای پا ،سنگفرش حرم ،صحن ِ آزادی ،

خوش به حال هرکی اونجاست ..!

پ ن ٢: کاش که من یه کبوتر بودم !

/ 3 نظر / 6 بازدید
پاییز

گلدسته ات كهكشانى است كه سياهى شهر را تكذيب مى كند پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد: كاشى هاى ايوانت و اين سؤال هميشه كه چگونه مى توان آسمانها را در مربعى كوچك خلاصه كرد. و پنجره فولاد التماسهاى گره خورده و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...[گل]

...

کاش می شد اینک این نگاه غوطه ور میان اشک را بر طلایی گنبدت دوخت. [گل]

آرامش

ای کاش می شد... ای کاش می شد سکوت غریبانه ی نیلوفر های اسیر مرداب را معنی کرد ای کاش می شد صحبتهای گل با پروانه را فهمید ای کاش می شد شکست را نوعی پیروزی دانست ای کاش می شد بیشتر مهربان بودو باعشق،دیگران را دوست داشت ای کاش می شد طبیعت را به خوبی درک کرد و به رازهای گل سرخ پی برد ای کاش می شد دنیا را از دریچه ی دیگری دید و واژه ها را طور دیگری تفسیر کرد ای کاش می شد دل را با محبت ،پاییز را با گل و آرامش را با قلب پیوند زد [گل][گل][گل][گل][گل][گل]