تیرگی هست و چراغی مرده

حزن غریبی به شعر می بردم

بی وزن می شوم همصدای باران می نویسم آنچه در غبار مرا به خود می کشاند

حلقه ای پر از شهوت کشتن گرداگرد خیمه های مضطرب

های و هوی العطش ها

پیچ و تاب های غرور

و فرات پشت فاصله ای نزدیک است همه اش شمشیر

آغوش گشوده که : کاش جاری شوم تا میان خیمه ها؛

تا لبان تشنهء ٣ساله فرشته ای دردانهء خورشید !!

تا گهوارهء نور؛ گلوگاه عشق

کاش بیاید مردی با دستهای علی به آغوش گیرمش سیرابش کنم

 مشکهایش را لبریز شوم پر بگیریم تا چشمان بانوی صبر

تا خورشید؛ تا اوج تا نگاه مظلوم قافله سالار به دورها : هل من ناصر ینصرنی ؟

اشک می سوزاند چشمانم را و شعر همچنان می بردم با خود هنوز :

بیا؛ این حوالی به همین زودی خورشید قربانی می شود؛ با من بیا و ببین

مشک های دریده را ؛ دستهای بریده را

با من بیا و بر سر نیزه ها خورشید را تماشا کن

اسارت را ببین ؛ پاهای دربند را ببین ؛ خار بیابان را ببین ؛ هی تازیانه را ببین !!

با من بیا این سوگواره پابرجاست تا ابدیت !

 

پ ن : قابل که نیستم می دانم ولی اشک قلمم  فدای مردانگی ابوالفضل (ع)

 

/ 4 نظر / 3 بازدید
آذر

كاش بيايد مردي با دستان علي. كاش ... مثل هميشه زيبا.

پاییز

باز هم پژواک گام کیست این ؟ برعلم ها موج نام کیست این ؟ عقل‌ها مست جنون کیستند ؟ عشق ها گریان خون کیستند ؟ بر علم‌ها پاره‌های دل چراست ؟ موج نام یا ابا فاضل چراست ؟ کوچه ها از دسته ها یک دست شد باد از بوی علم ها مست شد «اندک اندک بوی مستان می رسند اندک اندک بت پرستان می رسند [گل]

.

[گل]

...

می شد تشنه از سر شط بلند نشود. وقتی گفتند آب بیاور می شد سیاهی هایی که دو سوی نهر پشت درخت ها بودند را بشمارد و حساب کند که نمی شود. فقط پای برادرش که می آمد وضع فرق می کرد . حساب یادش می رفت. یادش می رفت با دندان نمی شود مشک را این همه راه برد. یادش می رفت بی چشم و دست اسب را نمی شود سمت خیمه ها برد. می شد تشنه از سر شط بلند نشود. می شد آب را نریزد روی آب ولی پای برادرش که به میان می آمد ...[گل]