شعله به جانم می کشد خیال بارانی تو

 

اعتقاد به اینکه کسی در بینهایت ایستاده در بادهای بارور ، به دعایم می کشاند

دست به دامان آسمان ِ پرستاره ای که هیچکدامش به نام من نیست می شوم

چشم می گردانم شاید از افق ِنگاهم،

دستی به وسعت ِالتیام فرا خواندم که بیا راه از اینجاست و  بیراهه ها محو شوند !!

باید کسی را بهانه کنم انگار تا آسمان به رحم بیاید و ببارد ...ببارد و ببارد

کسی را باید بهانه کنم تا بغض آسمان خش بردارد ....

آسمانی ِمن!!

 ترا بهانه می کنم ، تو که تقدّس آمدنت ،انتظار را پدید آورد ،

تو که  نمی شود به تصویرت کشید ،

 فقط از بلندای کوچه های آرزو می شود خیالت را آه کشید...!!

/ 5 نظر / 4 بازدید
maryam

تو چه می دانی این ابرهای پراکنده پوششی برای آن ستاره ای که مالکی ندارد جز تو باشند ؟ تو چه می دانی این نباریدن ها بهانه ای باشد برای صدا کردن های تو ... و چه نیک بهانه میکنی این تقدیر بارانی را .... از پشت سیاه ترین لحظه های شب , روشن ترین ستاره لبخندت را به نظاره می نشیند ... دلت را خانه ی ما کن مصفا کردنش با من به ما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من شاید این هم زمزمه ی ستاره ای از پشت ابرهای سیاه !!!... گاهی باید چشمها را شست جور دیگر باید دید و این نیز شاید پیغام معبود مهربان است برای آنها که محزون بی ادعای این سرنوشت خاکستری اند . باشد که خنده هایت مستدام و غم هایت زودگذر گردد شاد زی رفیق[پلک]

...

گاهی که میان تمام آنچه برای من است, هیچ هم سهم من نمی شود گاهی که میان تمام دلتنگی های دلم, تنها دلم به تنگ می آید گاهی که میان تمام رنگ ها , فقط خاکستری سهم من می شود گاهی که میان بهترین سمفونی ها , سهم من تلخ ترین آنها می شود و گاهی که میان تمام آنچه خط خطی کرده ام, هیچ به دامان معنا نمی رسد تنها بهانه ای کافی است که تمام من ,گمان نکند که سهم من هیچ است .[گل]

مه....

خوشحالم که کسی را داری که برایش بنویسی من که فقط نگاه می کنم[لبخند]

مانی

از تمام بلنداي كوچه‌هاي شهر آرزويش را آه خواهم كشيد شايد به قول تو آسمان خش برداشت و باريد به وسعت تمام دلتنگي‌هاي من ... دلتنگي‌هاي تو ... [گل]

دلتنگ ترین شیدا

نشانی از تو ندارم اما نشانی ام را برای تو می نویسم: درعصرهای انتظار،به حوالی بی کسی قدم بگذار! خیابان غربت را پیدا کن و وارد کوچه پس کوچه های تنهایی شو! کلبه ی غریبی ام را پیدا کن، کناربیدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهای رنگی ام! درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خیس پنجره برو! حریر غمش را کنار بزن! مرا می یابی...