تو آن دورها زیبای زیبا، من این حوالی تنهای تنها...

 سلام

تو که می آیی از دورهای فاصله، شب اینجا به خواب صلح می رود

تو که می آیی آرام می شود هیاهوی تبدار این ثانیه های کبود

تو که می آیی من پرنده ای می شوم آزاد  ِ آزاد ، رها می شوم تا بلندای شهر زیبای چشمانت!

اوج من  تویی که آن دورها ایستاده در باد گیسو انت پریشان ، نرگس چشمانت در یاد !

تو که می آیی خانه ام پر می شود از رایحهء دل انگیز امید ،  استشمام  خواستنت به رویاء می بردم

به سرزمین  ِ مردمان ِ خوشبخت ...!!!

تو که می آیی  عاشقانه هایم بادبادک می شوند در آسمان ِ آبی خیالت

 رویای آبی من  می شود که بیایی ؟

می شود ؟!

 

پ ن :  ندارد!

 

/ 2 نظر / 3 بازدید
آذر

زندگی را تو بساز نه بدان سان که سازند و پذیری بی حرف زندگی یعنی جنگ تو بجنگ زندگی یعنی عشق تو بدان عشق بورز...

نیایش

کابوس های شبانه ام به یاد تو رنگ رویا می زنم شاید که بیایی در حریر آبی صبح.... دوست عزیز دوباره خواب زمستان تعبیر شده در بهاری دیگر .. به بهاریه دعوتید . با احترام