آه ِ کنار ِ پنجره

سلام

تو که می دانی  بارانی ام ،همراه  نمی شوی چرا ؟

تو که می دانی دلیل بودنم تویی ، رفیق نمی شوی چرا ؟

تو که می دانی هق هق شبانه ام سکوت جای خالیت ، نهان چرا ؟ پیدا نمی شوی چرا؟

تو که می دانی دلم برایت می رود به سرزمین ِ آرزوهای محال  به خود ِ شعر، غزل نمی شوی چرا؟

تو که می دانی تنم به انزوای شب دچار ، تو که از حال دلم آگاهی، حمید نمی شوی چرا ؟

 منم همیشه بیقرار ، همیشه مست ،

 همیشه عابد چشم سخنگوی تو و رسوای خاطرات تو ،

اینجا همین لحظهء امکان ، ظاهر نمی شوی چرا ؟

چرا؟

چرا ؟

 

 پ ن : بیست و سوم اسفند 1388

 

/ 1 نظر / 3 بازدید
گام های واپسین

هرچند شنیدنش برای تو سخته و گفتنش برای من آسان , از نوشتارت دلم نگرفت چشمم بارید به وسعت اندوه همیشگیم به بی کرانگی دلتنگیت و معصومیت نگاه انتظار د ر قفس وقار[گل]