پرسهء اشک

سلام

می گشایی در را؟

منم من  ، درگیر و خراب ِاین روزگار ِزرد،  لابلای  چند خاطرهءِ سرابی رنگ !!

منم و یاد ِ آن روزها که بودی و من ( من ) میشدم !

 قد می کشیدم تا داشتنت ، تماشا کردنت! پرواز  پرواز  پرواز ....

نازنین عروس ِ شهر آرزوهای کبود ، شهر ِ سردم این روزها گرمی دست ترا کم دارد !!

تو که باشی و من گرم شوم بین گیسوانت کشیده در باد ، غرقت شوم تا یک خواب ِ آرام و طولانی!!!

تو که باشی و من  مست شوم از بوی خوب نرگسها ، شقایق ها ،

 واژه های خواب و بیدار ، زمزمه های آبی دوستت دارمها ، عاشقانه هایی ملتهب ، داغ ِ داغ!

تو که بهانهء بارانی هنوز هم تــــــــــــا همیــــــــــــــــشه...!

آه گفتم باران ،

نیستی تا ببینی بیرون از این پنجره را ، ( باران را )، های های کردنش را ، ناله های آسمان را .!

روز ِ تلخ رفتنت یادت هست ؟ باران می بارید و تو که با باران آمده بودی با باران رفتی!!

گاهی اینگونه که دلتنگ می شوم عنان این واژه های کبود دست خودم نیست ،

ببخش اگر بیراه می گویم امّا تو واقعاً  آیا اصلاً عشق می دانستی؟

 می دانستی دلتنگی و باران تا جنون می کشاندم و رفتی؟

می دانستی ( گر نباشی در میان  ،باید که از دنیا گریخت ها ) را و رفتی؟

گم شدن و زجرش لابلای آدمکهای رنگ و وارنگ را دیدی و رفتی ؟

عشق بود که می مُرد و تو رفتی !!!

عشق بود که آرام آرام جان می داد و تو  شانه تکان می دادی!!

رفتی ، باز آمدنت هم که محال!!! 

  امّا کاش این هرز دقیقه های خاکستری ِ نبودنت هم با تو می رفت!!

با تو می رفت تمام  ِ خاطره های  با تو بودن ،  در خیالت غرق بودن!!

بگذریم !

می گشایی در را ؟

 تنها به نگاهی یا که اصلا ً نگاهی هم نه!!

  تنها همین بس که حوالی ِ خانهء تو  پرسهء اشک؟

میگشایی  در  را ؟

 

پ ن ١: و تو چون مصرع شعری زیبا ، سطر برجسته ای از زندگی ِ من بودی!!

پ ن ٢:  این هرز نوشته ها بی مخاطب می باشد !!!  

پ ن ٣: آبجی مهتاب عزیز تولّدتون مبارک  انشاءالله همیشه شاد باشید کنار خانوادهء محترمتون            (گل سرخ)

/ 2 نظر / 4 بازدید
پاییز

بی تو دلم می‌گیرد و با خودم می‌گویم کاش آن یک بار که دیدمت گفته بودم که بی تو گاه دلم می‌گیرد که بی تو گاه زندگی سخت می‌شود که بی تو گاه هوای بودنت دیوانه‌ام می‌کند اما نمی‌گفتم که این «گاه» ها گهگاه تمامِ روز و شب من می‌شوند آن وقت بغض راه گلویم را می‌گیرد درست مثل همین روزها [گل]

...

وقتی ابر های باردار دل قشنگت را آوردی و بر سرزمین بی حاصل ذهنم باریدی دلم بیدار شد جوانه زد خندید بی آنکه حدس زده باشم دیوار های دلم فرو ریخت, و در همین زمان بود که تو نگاه روشنت را به دورها و دورها سپردی و چه بی انصافانه در صفحه ی سیاه و نانوشته ای با جوهری سپید نگاشتی اینجا پایان جوانه است پایان زندگی.[گل]