هذیان من و جمعه

سلام

شب سرد بی تو ؛ جمعه ای یخ زده با دلی بارانی پشت این تنهایی از تویی که ندارمت می نویسم

تویی که با آمدنت روز را دیدم و جان گرفتم ؛ جوانه زدم ؛ قد کشیدم تا ته دشت رویاء تا خدا !

تویی که صدایت پر پروازم شد تا آسمان تا اوج تا ارتفاع تا  آرزو ...!!

تویی که بارها گریستمت که کاش بودی و تکیه به شانه هایت های های باران ؛

چه لحظه هایی که بی تو گذشت و نبودی !!

از تو می نویسم که با نگاهت ساز من کوک می شد و غزل غزل از عشق ترانه می گفت!

تویی که با خیال داشتنت مغرورترین بودم ؛ رهاترین مرد زمین !!

پشت این فاصله های کبود ؛ بین بود و نبود های روزگار غرق در  غروبی تلخ و بارانی 

از تو می نویسم که رفتی و جای خالیت هرآنچه می خواست با دل من کرد !!

هنوز هم باران که می بارد پنجرهء خیال من به سوی دنیای تو و بی تو باز می شود و

واژه هایم  بوی باران می گیرند ....

در کلامم جان می گیری و می بری ام تا پلک بر هم زدن آغاز و پایان...

از غنچه ء  عشق تا خاطره ای پژمرده!

می بری ام تا آرزوی مرگ ؛ تا خدایا رهایم کن از این تن ِ بی من!!

باران همچنان می بارد ؛ پنجره ام باز است  ؛ شب به اتاقم می خزد و به اشک می بردم

تو امّا بخند و به جای من آسودگی را در آغوش بگیر .....

 

پ ن 1: هرکجای دنیا که باشی  عاقبت یکی از این جمعه ها را لمس خواهی کرد !

پ ن 2 : حال همهء ما خوب است امّا تو باور نکن !

 

/ 0 نظر / 5 بازدید