خط خطی

!!

روز اول پیش خود گفتم

دیگرش هرگز نخواهم دید

روز دوم نیز می گفتم

لیک با اندوه و با تردید

روز سوم هم گذشت اما

بر سر پیمان خود بودم

ظلمت زندان مرا می کشت

باز زندان بان خود بودم

آن من دیوانه ی عاصی

 در درونم هایهو می کرد

مشت بر دیوار ها می کوفت

 روزنی را جستجو می کرد

در درونم راه می پیمود

 همچو روحی در شبستانی

بر درونم سایه می افکند

همچو ابری بر بیابانی

__________

می شنیدم نیمه شب در خواب

های های گریه هایش را

در صدایم گوش می کردم

درد سیال صدایش را

شرمگین می خواندمش بر خویش

از چه رو بیهوده گریانی؟

در میان گریه می نالید

دوستش دارم نمی دانی؟!

بانگ او آن بانگ لرزان بود

کز جهانی دور بر می خواست

لیک در من تا که می پیچید

مرده ای از گور بر می خواست

مرده ای کز پیکرش می ریخت

عطر شور انگیز شب بو ها

قلب من در سینه می لرزید

مثل قلب بچه آهو ها

در سیاهی پیش می آمد

جسمش از ذرات ظلمت بود

چون به من نزدیکتر می شد

ورطه ی تاریک لذت بود

______________

می نشستم خسته در بستر

خیره در چشمان رویا ها

زورق اندیشه ام آرام

می گذشت از مرز دنیاها

...
...
....

روزها رفتند و من دیگر

خود نمی دانم کدامینم

آن من سر سخت مغرورم

یا من مغلوب دیرینم؟

بگذرم گر از سر پیمان

می کشد این غم دگر بارم

می نشینم شاید او آید

شاید او آید

عاقبت روزی به دیدارم

شاید........!!

 پ ن 1: ف. فرخزاد  (روحش شاد)

پ ن 2: با همین ای کاش ها شاید ها می روم و می روم و می روم !

 

/ 6 نظر / 5 بازدید
آذر

در فلق بود كه پرسيد سوار. آسمان مكثي كرد. رهگذر شاخه نوري كه به لب داشت به تاريكي شن‌ها بخشيد و به انگشت نشان داد سپيداري و گفت: "نرسيده به درخت، كوچه باغي است كه از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهاي صداقت آبي است مي‌روي تا ته آن كوچه كه از پشت بلوغ، سر به در مي‌آرد، پس به سمت گل تنهايي مي‌پيچي، دو قدم مانده به گل، پاي فواره جاويد اساطير زمين مي‌ماني و تو را ترسي شفاف فرا مي‌گيرد. در صميميت سيال فضا، خش‌خشي مي‌شنوي: كودكي مي‌بيني رفته از كاج بلندي بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او مي‌پرسي خانه دوست كجاست."

...

چون سنگها صدای مرا گوش میکنی سنگی و نا شنیده فراموش میکنی رگبار نو بهاری و خواب دریچه را از ضربه های وسوسه مغشوش میکنی دست مرا که ساقه سبز نوازش است با برگ های مرده هم آغوش میکنی گمراه تر ز روح شرابی و دیده را در شعله می نشانی و مدهوش میکنی ای ماهی طلایی مرداب من خوش باد مستی ات, که مرا نوش میکنی تو دره ی بنفش غروبی که روز را بر سینه می فشاری و خاموش میکنی در سایه ها فروغ تو بنشست و رنگ باخت او را به سایه از چه سیه پوش میکنی؟ فروغ تابان شعر فرخ زاد[گل]

مانی

می‌مانم شاید بازآید...[گل]

پژمان الماسی‌نیا

اسب / سفید ِ سفید نبود و لایه‌های حریری رنگ غروب سرخ / نارنجی / زردش می‌کرد.

دلتنگ باران

دیر زمانی است که از این دیار عبور نکرده بودم .حوصله ام ابری است وآسمان دلم گرفته طوفانی در پیش هست .باز دلمشغولی تو نسیمی هست بر جان تب کرده ام.روح هر چه تنهایی است شاد روح فرخزاد شاد.(مواظب خودت باش.غریبه آشنا)