هذیان

 

شب به خود می خواندم؛

می دانم بغص به زودی صدایم می زند و در پیچ در پیچ آرزوهای کبود گم می شوم ...

 می آیی  از جنس رویاء می خرامی و  شعرم غم آهنگ می شود:

یادم ترا تا کجاها فراموش ؟

چه شد آنهمه پروازمان در آسمان التهاب ؟

گم شدیم میان این شب پرسه های بی صدا

تو با فاصله رفتی و من اینجا با سکون درگیرم .........ساده بگویم : مردابم!

رویرویم تا نمی دانم کجا غمگین است

دیدی و پریدی؟

بیقراری های ماهی افتاده از تنگ آب را دیدی و گذشتی؟

جان دادن شوق را دیدی و شانه تکان دادی و رفتی؟

بعد از تو زمان هم رفت ؛

 حرکت رفت ؛ آسمان آبی ؛ فال حافظ؛ شعر سهراب همه اش رفت !!

آنچه ماند تنهاییست

تنهاییست

چه بگویم ؟ کدام واژه را هم آغوش شوم تا برهد این گنگ لحظه های گیج

چه بگویم تا که  اشک بی خیال من شود؟

از قاصدک ها هم گریزانم.......خبر تازه نمی خواهم ......

بعد از تو وسوسه ام خاکستریست! هیچ هیچ هیچ

کاش باران ببارد ؛ شب آغوش گشوده است ..........

پ ن : دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیدهء شب می کشم

/ 0 نظر / 3 بازدید