دو سه خطی نامه

از من ِ به این دورها دچار به تو  در آنسوی مه، آنسوی باران  سلام

حال من که عیان است  در خودم پیچ در پیچ !!  تو که سرشاری از بودن  ،تو چه خبر؟

این حال من ِ بی توست : دور از آدمکها لابلای روزمرگیها به شب می رسم و  کمی

کلنجار با سکوت ِخانه  و به شب تسلیم شدن و چشم به خواب گشودن و باز فردا

فردا که می آید یعنی روز از نو .

باز یک لباس رسمی و کار و لولیدن بین کاغذبازی ها  و آدمکها و خنده های مصنوعی ...

همه چیز آن بیرون خوب است ، کار ، ادامه ، رشد ، دفتر ، مدیر ، همهء اینها خوب است

 دقیقا تا پایان یک روز کاری !

به بعد از آن ناگهان سکوت، هجومش را می آورد و بست می نشیند همه حوالیت و نگاهت می کند!

گاهی حس می کنم در این سکوت صدای بازدم های نفسم را هم می شنوم ...

به خانه که می آیم  زودتر از من سکوت به خانه آمده و مهیّا شده است برای مهمانی

برای  شب ِ شعری دیگر ، غمخانه ای دیگر !!

می نشینم و از تو می نویسم اگر این بغض لعنتی امانم دهد!

بگذریم این بهانه ها جز دلتنگی چیزی نیست ، گاهی نوشتن برای یک همزاد خیالی آرامم می کند!

راستی خبرت دهم چند روز پیش که باران می آمد قاصدکی پشت پنجرهء همین اتاق

جان داده بود . لای همین کاغذپاره ها می گذارمش و بسوی تو با باد می فرستم

سهم من این روزها از ادامه دادن ، همین دلتنگی های گاه و بیگاه است تو به دل مگیر!

به انتها رسید این دوسه خط و می دانم هیچگاه نخواهی خواند !!

کاش تو این روزها شاد باشی و به زندگی خندان!

تا بارانی شبی دیگر  ،پایان !

 

پ ن : حال همه ما خوب است اما تو باور نکن!

 

/ 5 نظر / 6 بازدید
سکوت

مثل همیشه زیبا و سرشار از غم. همواره برایش به چله می‌‌نشینید و از دلتنگیها یتان می‌‌نویسید. امیدوارم روزی مخاطب عزیزتان متوجه اینهمه احساس شما بشود. موفق باشید.

مریم

""حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن "" زندگی یک روزش آرام ,شیرین , زیبا یک روزش طوفانی , غمبار , حزین بین این دو روز لحظه ای است به نام طلوع ! با آن لحظه به شوق آن لحظه دمی بیاسای دوست .[گل]

بی نشون

وای باران,باران شیشه ی پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟! آسمان سربی رنگ من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ می پرد مرغ نگاهم تا دور وای,باران باران پر مرغان نگاهم را شست آب رویای فراموشیهاست خواب را دریابم که در آن دولت خاموشیهاست!

دلتنگ باران

دوست خوبم(بخاطر برداشت بسیار لطیفت از زندگی نمدانم چرا میخواهم دوست صدایت کنم ای دوست)برای تمام نوشته هایت حسودی میکنم برای واژه های که هنگام درد دل کردنت یاری ات میکنند .برای کسی که اینگونه عاشقانه برایش مینگاری تا او با یک نگاه دنیای نوشتنت را زیر ورو کند تا سکوت هست تو برای کسی باشی که در تخیلت تمام بودنت شود و در تاریکی شب از هزاران ستاره یک ستاره و دورترین آنها که دست کسی به او نرسد و تو باشی وخیال روشن ستاره ات تا دل تاریک شب را بشکافی و در مامن دلت با او نجوا کنی .ای دوست بهترین نامه برای او چه بخواند و چه نخواند ..خوش بحال [چشمک]