پــــایـــــان

آخرین سلام

 

شروع ما در وانفسای روزگار ِ غریب شکل گرفت

به خیال من ما شدیم و لحظه هامان وزن گرفت

من همه تن رویاء شدم در هوای تو پر گرفتن ، تو شدن

لحظه هایم ملتهب پیش می رفت ، التهاب اینکه :ِآخر این راه ِ دراز کی آبستنش خواهد شد؟؟!

آبستن آمدنش؟!!

غرق در یک خیال ِ محض ، قافیه بود که می باختم !!

فصل آمدنت  محال بود  و من کوچه ها شهرها روزها و لحظه ها را می رفتم و می رفتم

 تا به وصلت برسم ، فصل ِ بی پایان ِ تو هیچگاه نمی آمد !!

روزها از پی هم چون باد می رفت ، قافیه ها می رفت ، دقیقه ها می رفت

و اویی که جا می ماند من بودم !!

 من بودم!

 امتداد ِ این راه هیچ چیز نیست جز مداوم آب در هاون کوبیدن ..

تو آنسوی فاصله با آبی ِ شاد سر به گریبانی تا همیشه و من این حوالی با سکوت در گیرم !!

وقت ِ آن است پنجره ام را کمی به فردا بگشایم ،

  وقت ِ آن است که جدا از از یک زیبای مجازی ،زیبای ِ حقیقت را هم ببینم

وقت ِ آن است یکی شوم مثل تو که بریدی و پشت کردی و خندیدی و رفتی !!!

وقت ِ آن است عاقبت من ِ خودم شوم نه یکی پر کاه در باد های بارور ِ اشک !!

این آخرین دست نوشته ام برای شبانه های بی توست و می روم و

به خودت سوگند هرگز به این خانه باز نخواهم گشت...!

تو باش و شادی کودکانه ات زیر باران ، تو باش و خیمه شب بازی های شبانه ...

همیشه برایت نور آرزو خواهم کرد و سبدی عشق که با آن به فردا بروی ...

 این همه خاطره کتابی خواهد شد لابلای دیگر کتاب هایم ....

گهگداری شاید ورقش زدم و با لبخند سیگارم را بپکانم که یادش به خیر .. روزگارش آبی باد !

 

هر دلی را که آزردم به وجدانش خواهم سپرد و هر که دلم را آزرد دمش گرم ، برخاستنم آموخت!

 

زندگی همین نزدیکی هاست ، به آغوشش خواهم رفت .!

 

پ ن : سلام حقیقت !

/ 0 نظر / 33 بازدید