چکه

 

ماهی طلایی

 به آهوی بر لب  ِرود

 خیره بود : جدا از آب چگونه نمی میرد؟

و
 
آهوی چشم سیاه 

 مبهوت زمزمه  می کرد : درون این همه آب چگونه نمی میرد؟ 
 
چنان که 

من خیره به تو 

یا تو خیره به من !!

 

پ ن١ :  زندگی باریکه ایست در گذرگاه نمی دانم چراها ، ابهام ها ، سوال های گنگ!

زندگی حقیقت عریانیست از تکرار  ِ  دوستت دارمهای به نیرنگ آلوده ، به نقاب آلوده!

پ ن ٢ : به تو می اندیشم !

  

 

/ 1 نظر / 3 بازدید