سکوت

 از یکی در ظلمات ِ زمین به یکی در اوج ، در  آسمان ، هفت آسمان ،به یکی آن بالا ها : سلام

حال دل ما بارانیست در کویر پرت ِزمین، گوشه های حادثه ،

 لابلای تندبادهای بی رحم زمان،  هاج و واج چه کنم های روزگار به تقدیر گرفتاریم !

پر میکشد جمعه ها دل نیمه مردهء ما به سرزمین ِانتظار ،

غروب جمعه و اذان ِ پیچ در پیچ، انگار همهء زمین ذکر می گوید، ذکر  یا غیاث المثتغیثین!

انگار یک بی نهایت قدر از هفت آسمان دورتر در سکوتی تماشایی هنرش را تماشا می کند!

غروب جمعه اتمسفر هوا  کاملا خنثی است!!!!

از من ِکوچک ترین بی تفاوت مگذر ، که تو خالقی و من تنهاترین مخلوق!!

دستهایم به کویر چسبیده ، زانوانم دچار به تردیدند ، زخمهای دل من سر باز کرده اند

مرا هم تماشا کن!!

ببین دستهایم مدتهاست به تسلیم بالاست ، نگاهم کن ، جدایم کن از این همهمه ها

از این تکرار  ِ مریض!!

سهم من از زیبایی این گردونهء دوّار ،

خاطره ای مبهم بود از دیدار یکی در باد در باران در یک اتفاق سادهء در تلاقی ِ مسموم دو چشم!

سهم من از این همه روز از پی ِروز ، جستجو لابلای یک عالمه آوار از پی ِ همان یک خاطره بود!

سهم  ِ من این روزها تنهاییست و سکوتی زرد به پشت سری ویران و روبرویی سرد!

سهم من در کوچه های احتیاج پرسه زدن تا فرداست!

 آسمانی !! بی نهایت !!  یا دست بگیر یا جان بگیر آسوده کن از آدمکهای به نقاب عاشق ، دلسوز !!

این روزها بزرگترین آرزویم اشارهء توست !!! ( نگاهم کن)

 

پ ن : از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست!

 

/ 0 نظر / 4 بازدید