مردی درون آینه

 از من ِ درگیر به تو ای دست گیر ،

به تو ای بالاتر  از کبودی های دست و پاگیر ، ای قلندر !!!

حال دل من بــارانیست

در سرم های و هوی اندوه است

به خودم می پیچم ، شانه ام خم شده است ...

درد انسان بودن ، غم انسان ماندن ، روزگار تبــاهیــها ، بغض های انزوا...!

شبهایم اسیر دیو ِغمگین ِ سکوت است ، خانهءِ دلم در یـــاد ، پشت خروار ها آوار..!

آهای می شنوی دست گیر؟؟!!

من از زمین و از زمان ، از  همین لحظهء امکان، جز نگاه ناز او هیچ چیز نمی خواهم !!

من از حرم  ِچشمهایش به آسمان  می رسم ، به تو به باغ اطلسی های  ِرها..

من از دو چشم او ترا می بینم که در بغض سیّال ِهوا شناوری تا انتها...!

من از قداست دستهایش به معرفت می رسم ، به رمز ِ هزار رمز ِ قدّیسه ها در بـــاد !!

من دستهایم خالیست ، پشت سر عالمی ویرانیست ، امّا او اگر باشد فرداها آبیست! 

در سرم زمزمهء طوفان است به همین زودیها شهر من می گرید !!

می شنوی  دست گیر ؟؟!

من تمام لحظه ها با خیال او درگیرم ...جز او نمی خواهم ...نمی خواهم !

آه اگر می بود بطن ِ این شب ِِ کبود ، چقَدَر ماه زیبا بود ، ناز بود ، تماشا داشت !!

آه اگر می بود ...

 

پ ن : یاد فال حافظ ها به خیر ! یــادت هست؟

 

 

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
.

آهي كه كشيدآينه انگار اثر داشت باد آمد واز سوي تو بسيار خبر داشت حافظ كه سخن از شب گيسوي تو مي گفت بي شبهه به اين تجربه ي تار نظر داشت من مات سفر در آيينگي خويش .. لرزيدم و آيينه شد آوار خطر داشت.. لبريز شدم از تو و يكريز شكستم آيينه ي من طاقت ديدار مگر داشت !

فائزه

... +عرض ادب داریم

نیما

همه لرزش دست و دلم از آن بود كه كه عشق پناهي گردد، پروازي نه گريز گاهي گردد. آي عشق آي عشق چهره آبيت پيدا نيست

زن اندوهگین

در دل سنگ دلبران ناله اثر نمیکند چاره درد عشق را دیده تر نمیکند[گل][گل][گل] مانا باشید