هیچ اگر سایه پذیرد من همان سایه هیچم

عبور از  کوچه های خاطره ، امن ترین فضای ممکن ِ این روزهاست

عبور از این دقیقه های گیج جز با خیال تو میسّر نیست

این خیابانها غریبند من گم می شوم در کوچه های خاکی خیال تو

 تو   تو  تو  تو

 آه اگر می دانستم کجاست چشمهء جوشان تو ؟

 لبریز است این روزها این حوالی خیال تو !

می آیی  و می بری ام به هفت آسمان  و می کشانی ام تا بلندای رویاء و می روی!!!

می روی بی اینکه ببینی بعد رفتنت من می مانم و جای پای رفتنت

من می مانم و محال ِ دیدنت !!

من می مانم و تنهایی!!!

این بار که این حوالی می آیی شمع بیاور .....پروانه ء جانم به تنگ آمده است !

 

پ ن : ای که بی تو خودمو تک و تنها می بینم !!

 

/ 3 نظر / 24 بازدید
پاییز

همیشه بهار شکوفه هایش را به اولین باد هدیه می دهد اما من دراین جاده در این جنگل هر روز پیراهنم بوی شکوفه می گیرد ! ... ... انگار بهارهم فهمیده است تمام راه مثل باد برای تو می آیم [گل]

اسم ندارم

یک روز به کودکی به استاد شدیم یک روز به استادی خود شاد شدیم پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک در آ مدیم و بر باد شدیم ------- هر چند تعبیر شما ‘عاشقانه است و زیبا نه فلسفی. اما گویا عاشق از خاک تا برباد شدن هم جز سایه هیچ چیزی نیست . یادت باشه تنها همیشه تنهاست حتی با او !

بی نشون

من هیچ هیچم و هیچ است جای تو خالی تر از خلا شده ام در هوای تو لبریزم از ترنم داوودی سکوت اماده ام برای ظهور صدای تو! از من گرفت عشق تو ایمان و کفر را دیگر چه مانده تا بدهم در بهای تو؟! آه ای دل شکسته که متروک مانده ای خالی مباد وسعت بی انتهای تو!